*ذهنم پر شده بود از افکارات جور و واجور هر شب کابوس مي ديدم و يه گوشه مي نشستم و تو فکر فرو مي رفتم و دور شده بودم از لحاظ ارتباطي با فرزاد و هومن ،وقتي هم مينا تماس مي گرفت مجبور بودم خودم مشغول جلوه بدم تا صحبتمون کوتاه بشه و ادامه پيدا نکنه .زمان ،زمانه امتحانات پايان فصل بود و من هم بايد خودم و مشغول آماده کردن و خوندن اين امتحانات مي کردم .نه من ، فرزاد و هومن هم به همين شکل بودند و ما سه تا تو خونه فقط سرمون تو کتاب بود. فقط فرق من با اونا اين بود که اين مشکلات جديد هم به ذهنم حمله ور شده بود و هيچ کس متوجه نمي شد که در درون من چي مي گذره.خلاصه به هر جون کندني بود امتحانات پايان فصل و به پايان رسونديم و از شرشون خلاص شديم .تابستون شروع شده بود و گرما هم بيداد مي کرد .يه روز که تو خونه تنها نشسته بودم و به بدبختيام فکر مي کردم يه دفعه در باز شد و هومن و فرزاد که با هم بگو مگو مي کردند و حرف مي زدند و مي خنديدند وارد شدند .من همونطور که رو کاناپه نشسته بودم و سرم و روي پشتي پشت تکيه داده بودم و به سقف نگاه مي کردم به همون شکل قرار گرفتم و باز رفتم تو افکار خودم ،اونا همونطور که وراجي مي کردند و مي خنديدند نزديک من شدند و هر کدومشون در طرفي از من روي کاناپه نشستند و هومن که وراج تر از همهء ما بود گفت:چي شده آقا يه دو هفته اي برا ما کلاس مي ذارند و تريپ سنگين برامون مي ذارن و حرف نمي زننو تو افکارشون غرق ميشن .من ساکت مونده بودم و گوش مي دادم که فرزاد از اين طرف ادامه داد و گفت:حتما ما رو لايق دوستي نمي بينه که حرفاش و با ما نمي زنه و توي قلبش نگه مي داره .از اون طرف هومن دوباره ادامه داد و گفت: نه بابا اين حرفا نيست شايد دوباره عاشق شده ؟ فرزاد که از اين حرف هومن خوشش نيومد با يه لحن جدي همراه با اخم گفت:نه بابا اين يکي ديگه محاله ،مگه هر کي تو فکر بره و ساکت باشه دليل بر عاشق شدنشه ؟ هومن که لبخند موزيانه اي رو لباش بود ادامه داد: اين مارمولک و هنوز نشناختيش امروز عاشق اينه او فردا عاشق يکي ديگه .فرزاد که حالا کمي مردد شده بود تو گفته هاش نگاهي به نيم رخ من کرد و گفت:من که فکر نمي کنم حسام اينطوري باشه اما تو رو خوب مي شناسم هومن که اينطوري هستي .اين درست نيست که کسي عادتها و تمايلات خودش و به ديگري نسبت بده .هومن که از همه جا بي خبر بود و از حرف فرزاد هم تعجب کرده بود گفت :حالا ببينم به شما چه سود و منفعت يا چه ضرر و زياني ميرسه که از ايشون اينقدر دفاع مي کنيد ،نوش جونش عاشق بشه، فارق بشه به خودش مربوطه اما چرا حالا شده ايينهء دق ما و حرف نمي زنه؟فرزاد که کمي از حرفهاي هومن عصبي شده بود گفت:توي احمق اگه يه کم اون مغز پوکت و به کار بندازي مي بيني که شايد اصلا موضوع اين نباشه شايد از مسئلهء ديگه اي داره رنج مي بره اما تو بجاي اينکه يه حرف درست و حسابي از اون دهنه گشادت بيرون بياد اون قدر چرت و پرت ميگي که اگر هم حسام بخواد حرفش و به ما بزنه مجبور ميشه که اونا رو تو قلب خودش نگه داره و به ما نگه.هومن که همونطور به نيم رخ من خيره شده بود گفت:اصلا به من چه،هر وقت اومديم صواب کنيم کباب شديم من و بگو که ميخوام جو و عوض کنم تا اين الدنگ از اين حالت بيرون بياد ،اين چند روزه هر وقت اومديم تو اين خونه ديديم اين آقا يه گوشه کز کرده و غمبرک زده ،حرفم که به هيشکي نمي زنه،ببينيم چه مرگشه ! دلمون پوسيد آّه ه ه ه ه .و از جاش پا شد و ادامه داد: من ميرم يه دوش بگيرم .و رفت بطرف حمام و از ما دور شد .من که هنوز تو خودم بودم و تو لاک خودم فرو رفته بودم نا خداگاه اشک از گوشهء چشمانم سرازير شد .فرزاد که همچنان خيره به من نگاه مي کرد تا شاهد اين منظره شد سرش و گذاشت روي سينه هام و گفت :خواهش مي کنم حسام با من حرف بزن بگو چت شده ؟ از اون شبي که اومدم و حالت و اونجور ديدم تا حالا که ۲ هفته اي ميگذره تو همينجور غمگيني و تو فکر فرو رفتي آخه لاکردار تو نمي گي کسه ديگه اي هم هست که داره از ديدن اين منظره ديوونه ميشه و داغون . تو هنوز منو يه محرم نمي دوني که حرفهاي دلت و بهش بزني ،شايد تونستم کاري برات بکنم بالاخره ما هم آدميم درسته که زمانه با ما اينچنين کرد اما قلبم هنوز مي تپه و خون توش جريان داره هنوز هم احساس دارم و بعضي از چيزها رو درک مي کنم .و دستش و که روي سينم بود و جمع کرد و پيرهنم و چنگ زد و شروع کرد به گريه کردن و سرشو فشرد روي سينم.من که حالا از گريه هاي آروم اون گريم گرفته بود دستي توي موهاش کردم و چنگي به موهاي نيمه مجعدش زدم و سرش و به سينم فشردم و با لحن گريه گفتم:من دارم داغون ميشم فرزاد ، ديگه نمي دونم بايد چيکار کنم .تو خودم موندم .دارم طعمهء يه بازي مسخرهء قومي و نژادي ميشم .اسير شدم ،اسير دستان خيمه شب بازهاي سنگ دل .ما آزاديم ، ما آزاد خلق شديم اما کجاست آزادي ؟ ما فکر مي کنيم که آزاد هستيم ولي هميشه اسيريم ، حتي اسير دستان بهترين کسامون. و بلند بلند زدم زير گريه و همونطور که سر فرزاد و در آغوش کشيده بودم سره خودم و هم بهش تکيه دادم و هر دو شروع کرديم به گريه .فرزاد همونجور که با من مي گريست با همون لحن گفت: گريه کن حسام ،گريه کن.اينقدر گريه کن تا آروم بشي . حرفهاي و که رو قلبت سنگيني کردن و به من بگو به من منتقل کن تا سنگ صبورت بشم ،گريه کن ،گريه کن حسام ،گريه کن لعنتي . دقايقي بعد هر دو روي کاناپه به طوري که سرهامونو به هم تکيه داده بوديم و دست در دست هم بوديم و در کنار هم قرار گرفته بوديم در سکوت خاموش بوديم که فرزاد گفت:من که بهت گفتم بيا فرار کنيم مبلغي و جور مي کنيم و تبديل مي کنيم به دلار و از اين کشور خفقان گرفته فرار مي کنيم اما تو اصلا اهميت ندادي.من که دستهاش و تو دستام مي فشردم گفتم: کجا بريم ؟ هر جا بريم پدرم منو پيدا ميکنه چون نفوذ و مقام و ثروت به اندازه اي داره که هر جا ردم و بگيره و پيدام کنه و دخل هر جفتمونو بياره.اون گفت: خب دخلمونو بياره با هم ميميريم من حاضرم که با تو هر اتفاقي برام بيوفته.من گفتم :ديگه اين حرفا رو نزن خواهش مي کنم من اصلا نمي خوام اينطور بشه که بلايي به سر تو يا هومن بياد نمي خوام اتفاق ناجوري پيش بياد که بعدها به جنون کشيده بشم .اون گفت:شايد باور نکني شايد فکر کني دارم شعر مي گم اما به خدا حاضرم با تو باشم و هزاران هزار اتفاق و حادثه رو هم به جون بخرم.من گفتم:مي دونم به خدا مي دونم. من فرزادم و خوب مي شناسم اما الان زمان اين حرفا نيست ما بايد خيلي مخفي کار کنيم يعني اصلا به روي خودمون نياريم که با هم اينچنين روابطي و داريم چون در جامعهء ما اينچنين رفتارها منجر ميشه حتي در خود خانواده ها به بسياري از حوادث ناگوار، که شايد به نيروهاي قضايي و امنيتي و مذهبي هم نکشه و خوده خانواده ها بدترين بلاها را بر سر فرزنده همجنسگراشان بيارند. مثل من که اگر پدرم (البته ۸ سال پيش) متوجه بشه هر کجاي اين کرهء خاکي که باشم پيدام ميکنه و در جا دخلم و مياره.اون گفت:من که بهت گفتم با مينا رابطتتو کمرنگ کن چرا اينکار و نکردي ؟من گفتم:اخه فرزاد اون هم به من علاقمنده همونطور که من به اون، اين چيزها چيزهايي نيست نشه فهميد ،از نگاه و چهرهء آدمها و رفتارهاشون ميشه خيلي چيزها رو گرفت و فهميد .فرزاد آهي کشيد و گفت:حالا مي خوايي چيکار کني ؟تو خودت مي دوني که من دوستت دارم هر چند که حاضرم برات هر کاري که بخواي انجام بدم .مينا هم که قبل از من وارد زندگي تو شده و دوستش داري .خانوادت هم که برات نقشه کشيدند که يکي از دختر عموهات و که از نژاد خالص يه شاهزادهء ايراني رو به عقدت در بيارن تکليفمون چي ميشه؟من که با شنيدن دوبارهء حرفهاي درون ذهنم کلافه شده بودم دستي تو موهام کردم و سرم و فشردم با دستهام و خودم و خم کردم و آهي کشيدم و گفتم:دارم مثل مرغ سر کنده ميشم هر چقدر اين چند روز فکر کردم فکرم به جايي نرسيد . و ادامه دادم و گفتم: تو نمي خواي ازدواج کني فرزاد.اون که نگاه معني داري به من انداخته بود گفت:مگه ديوونه ام حسام .من خودم و کامل شناختم ،خانواده ام هم مي دونند من همجنسگرام بعد هم هيچ وقت با آبرو و حيثيت کسي بازي نمي کنم .من هيچ وقت از اندام يه دختر تحريک نشدم و نسبت بهش احساسي نداشتم . در روابط زناشويي هم اين عمل خيلي مهمه و من اگر نتونم همسر آيندهء خودم و از لحاظ جنسي تامين کنم هم خودم و به بدنامي کشوندم و هم شخصيتخودم تباه کردم و با ابرو و حيثيت و شخصيت کسه ديگه هم بازي کردم .اين زندگي وقتي هم که تشکيل شه دو نفر مدام بايد براي همديگر نقش بازي کنند و به زوره دوا و قرص با هم روابط داشته باشند . اگر هم فرزند دار بشن بعدها بايد باره سنگين تر و نگاه هاي سنگين تر ديگر و تحمل کنند و بيشتر نقش بازي کنند و تازه بعدش اگه بچه ها بزرگ بشن و بعد بفهمند که پدرشون همجنسگرا بوده ميدوني چه وضعي پيش مياد اونم با اين جوه جامعهء ما ،پس عقلاني نيست که اين کار و بکنم.اما هميشه عاشقا بايد بسوزن . تو بخاطر اين که بخواي از اين وضع خلاص بشي مي خواي من که دوستت دارم ازت دور بشم و اول از من شروع مي کني که چرا ازدواج نمي کنم .من سرم و بالا آوردم وگفتم :تو مي دوني که منم دوستت دارم باور کن فقط مي خواستم نظرت و در مورد ازدواج بدونم و الا اصلا دلم نمي خواد يه لحظه ازت دور باشم يا ازم دور باشي .همانطور که تو چشمهاي هم خيره شده بوديم همديگر و در آغوش کشيديم و دوباره زديم زيره گريه. من همونطور که نمي تونستم جلوي گريم و بگيرم در گوش فرزاد آروم گفتم:به خدا دوستت دارم ،دوستت دارم فقط درکم کن و کمکم کن .اونم که مثل من نمي تونست جلوي اشکش و بگيره گفت:هر کاري که بتونم برات مي کنم حتي اگه مرگ و جلو چشام ببينم ، باور کن باور کن. و هر دو هق هق گريه هاي آروممون بود که فقط خودمون ميشنيديم و با هم نجوا مي کرديم. ادامه دارد