سفری به دنیای حقیقی و منطق

 

Sunday, August 28, 2005

*هوا گرم بود و من خسته رسيده بودم به خونه .در و بستم و کيف و کتابهام و که تو دستم سنگينی می کرد و رو ميز گذاشتم و خودم و انداختم رو کاناپه .غرق در افکارم بودم که صدای زنگ در شنيده شد.با اين که گرما کمی بی حالم کرده بود بلند شدم و رفتم در آپارتمان و باز کنم .همين که در و باز کردم با خوشحالی ديدم که خواهرم پشت دره .خواهرم و يه چند هفته ای بود که نديده بودم با خوشحالی در آغوش کشيديم همديگرو و از حال و احوال هم خبردار شديم .اون چند سالی بود که ازدواج کرده بود و از من ۵ سالی بزرگتر بود.همين که از حال و احوال هم خبردار شديم رو به من کرد و گفت:معلوم هست جناب عالی کجا تشريف دارن ،يه حالی که از ما نمی پرسی نمی گی من يه خواهر دارم برم ببينم حالش چطوره ؟من که از ديدنش به وجد اومده بودم و خوشحال شده بودم چون همين يه خواهر و دارم روش و بوسيدم و گفتم:آخه آبجی آناهيتا تو که می دونی گرفتار دانشگاه و امتحانات پايان ترم و مشکلات از اين دست هستم والا مگه ميشه که يگانه آبجی نازم و از ياد ببرم .اون که از مشکلاتم خبر داشت و هميشه در طول دوران زندگيم حامی من بود نگاهی به دور و ور انداخت و گفت:می دونم داداشی ناز نازوی خودم که چقدر مشغولی اما ديگه نمی شه که آبجی و از ياد ببری .من که تو آشپزخونه داشتم براش شربت درست می کردم گفتم:به خدا هميشه يادت هستم اين چند روز هم بايد تمرکز می کردم رو امتحاناتم .اون که حالا نشسته بود رو کاناپه و به کتابهام نگاه می کرد گفت:حالا بيا بشين می خوام چار کلام باهات صحبت کنم و برم که خيلی کار دارم.من که حالا داشتم شربتش و براش هم می زدم از آشپزخونه بيرون اومدم و روبه روش روی يه کاناپه نشستم و گفتم:پس آبجی بی منظور اينجا نيومده می خواد يه چيز مهم بهم بگه آره؟اون نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد و گفت:راستش دلم که برات تنگ شده بود اما می خواستم باهات يه صحبتی هم در مورد يه مسئله ای بکنم که فکر کنم برامون مفيد باشه.من ليوان شربت و با تعجب روی ميز گذاشتم و رو به خواهرم کردم و گفتم:مسئلهء مهم! ديگه چيه؟اون همونطوری که لبخندی رو لباش نقش بسته بود گفت:چه خبر مهم تر از اين که دستی برای داداشی خودم بالا کنم و خلاصه ديگگگگگه بفرستيمش قاطی مرغا .من که از اين حرفش کپ کرده بودم و چشام گرد شده بود با تته پته کردن گفتم:اااخه آبجی من که تازه بيست سالمه و هنوز دارم تحصيل می کنم تازه هنوز وضعيت سربازيم هم روشن نيست .اون همونطور که می خنديد گفت: اينا هيچ مشکلی نيست که بخوايم اين کارو به عقب بندازيم من با پدر صحبت کردم که سربازيت و بخره و تحصيلاتتم که بايد انجام بشه که هيچ مشکلی نيست ميتونی انجام بدی ، آپارتمانت هم که برای خودت داری تو کار و کسب هم که با پدر همکاری می کنی خب ديگه اينجا مشکلی نيست برای اينکه ازدواج و به عقب بندازيم.من که هنوز تو خماری حرف خواهرم مونده بودم گفتم:آاآآخه ااآآبجی من هنوز آمادگی ازدواج ندارم ،خيلی هنوز مونده تا تجربه کسب کنم.اون که يه ابروهاش و بالا انداخته بود و نگام می کرد گفت:آخه داداش من ، وقتی تو همه شرايطت جوره ديگه چی باقی مونده که تو نداشته باشی ؟ بعدشم تو خانوادهء ما خودت می دونی که سن ازدواج همون دوران اول جوانيه که خيلی هم محسنات داره.من با ناراحتی که روی چهرم از اين موضوع نشسته بود به خواهرم نگاه کردم و گفتم: تو منو اصلا گيج کردی با اين حرفات .آناهيتا آبجی عزيزم خودت می دونی که من الان اصلا تو مد ازدواج نيستم و حداقل تا ۵ سال ديگه هم هنوز برام زوده چون بايد از درون هم رسيده باشم تا بخوام با يکی شريک بشم تو زندگی .خواهرم که حالا ميديد من مقاومت می کنم در مقابل خواستهء اون کمی جدی تر شد و گفت:حسام تو مسائلی هست که شايد ندونی نمی خوامم که زياد روش متمرکز بشم فقط اينو بدون که هر چه زودتر بايد ازدواج کنی .منم که حالا کنجکاو شده بودم از حرفهای خواهرم در جوابش گفتم:خواهر عزيز تو خودت می دونی که من ديگه بيست سالمه و ديگه کم سن نيستم که از بعضی از مسائل بخوای منو بی خبر بذاری،پس من منتظرم تا دلايلت و برای اين ازدواج بدونم.اون که حالا کمی برای گفتن شل شده بود مکثی کرد و گفت:حسام شايد اين موضوع و تا حالا کسی بهت نگفته باشه ولی خواهش می کنم وقتی هم که از من شنيدی هيچ جايی اونو بازگو نکن .فقط بايد بين من و خودت باقی بمونه .من که چشمام گره خورده بود تو چشمهای خواهرم گفتم:تو که ميدونی آبجی جون من وقتی قولی و به کسی بدم تا آخرش ميرم پس چرا باز ازم قول و قسم می خوای ؟اون آهی کشيد و گفت:اين مسئله يه مسئلهء خانوادگيه به همين دليل بايد بين خودمون باشه و جايی بروز نکنه و ادامه داد:حسام تو ميدونستی پدر همسر ديگه ای داره؟من که از اين حرف خواهرم شوکه شده بودم با تعجب گفتم:نننننه نمی دونستم.خواهرم ادامه داد:می دونستی از همسر دومش ۳ فرزند داره يک پسر و دو دختر .من باز هم با تعجب جواب دادم:ننننه نمی دونستم.اون باز ادامه داد:می دونستی که پسری که از همسر دومش داره هم سنه تو هست .من که در يه لحظه يه احساس خوبی بهم دست داد گفتم: وووواااای يعنی من برادره سومی دارم که همسن خودمه ! اين خيلی جالبه ، کجاست ؟ می تونم ببينمش؟ خواهرم که از اين حرف من جا خورده بود با کمی عصبانيت گفت:معلوم هست چی داری ميگی ؟مثل اين که اصلا تو باغ نيستی .می خوای برادر سومت و ببينی ؟باشه نشونت ميدم اما اينو بدون که در چند سال آينده ديگه از اين آپارتمان و شغل و حقوق و اتومبيل و اين زندگی خبری نيست .من که تازه از اون حال و هوا خارج شده بودم گفتم :يعنی چی آبجی ؟خودت می دونی داری چی ميگی؟من که شغل پدر و دست خودم گرفتم و مشغولم .اون آه عميقی کشيد و گفت:تو که خودت می دونی ما از يه خانوادهء نجيب زادهء شاهی قديمی هستيم از نژادی خالص و ناب که سنت و قوانينی قرنهای قرن سينه به سينه در خاندان شاهی گذشته تا به ما رسيده و اين سنتها و قوانين بايد در خانواده اجرا بشه تا شايد روزی در قرنهای آينده نصل پاکی از ما باقی بمونه تا شايد دوباره خانوادهء شاهی احياء شود .کسی از آينده خبر نداره و نمی دونه چی پيش مياد اما ما به قوانين و سنتهای گذشتگان خود پايبند هستيم هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد يا ندونيم که چی پيش مياد.حالا هم ما از خاندان خالص و ناب شاهنشاهان قديم هستيم و فرزندان ديگر پدر فقط از طرف پدر در رگهاشون خون شاهی وجود داره و از طرف ديگر ناخالصی دارند .اما اگر اون پسر زود تر از تو و برادر بزگترمون فرامرز ازدواج کنه و صاحب فرزند پسر بشه معلوم نيست که ديگه اين خانواده چه بلايی به سرش مياد .من خنده ای کردم و گفتم:خواهر جان معلوم هست چی ميگی ! اونا هر وقت که دلشون می خواد می خوان ازدواج کنند و فرزند دار بشن به ما چه ربطی داره ما هم يه روز ازدواج می کنيم و فرزند دار ميشيم .فرزندان ما از ما هستند و فرزندان اونا هم از خودشون چه ضرری به کسی می خوره.خواهرم که حالا عصبانی شده بود با صدای بلند داد زد و گفت: وقتی ميگم تو احمقی بگو نه!من دارم به تو از قوانين و سنتها ميگم که در خانوادهء ما مرسوم هست و بوده و تو داری از فرضيات بی اساس خودت حرف می زنی .نطفهء پاک از خانوادهء اصيل شاهی و از نصل خالص اول بايد بسته بشه يعنی تو و برادر بزرگترمون فرامرز .تا نصلی پاک از ما باقی بمونه برای آيندگان .من که سرم پايين انداخته بودم و به بدبختيام فکر می کردم سرم و بالا آوردم و گفتم:تو رو خدا خواهر جان دست از سر من بدبخت برداريد که اصلا حوصلهء اين بازيهای مسخرهء پدر و اقوامش ديگه ندارم .اين حرفها چيه که می زنيد خانوادهء شاهی و رسم و آيين و اين حرفها قرنهاست که ديگه تموم شده و فقط برای ما جز يه مشت قوانين دست و پا گير چيز ديگه ای نمونده ، ما هم يه عده آدميم مثل انسانهای ديگر نه فرقی با کسی داريم و نه شاخ و دم داريم که با کسه ديگه متمايز باشيم .اين حرفها هم ديگه معنی نداره.خواهرم که از حرفهای من داشت از کوره در می رفت گفت:تو هيچی حاليت نيست .تو هيچ ارزشی برای خانوادت قائل نيستی .خجالت بکش اين همه من هوای تو رو دارم و کمکت هستم حالا اينه دسته مزدم که تو روم وايسی و به حرفهام بی اعتنا باشی .هر چقدر که بخوای به خانوادت بی اعتنايی کنی و پشت کنی به خودت کردی و هر چقدر به حرفهای گذشتگان خودت بی توجه باشی هويت خودت و از دست ميدی.اگر فرزند ذکور دوم از همسر دوم پدر زودتر از تو و فرامرز ازدواج کنه هم خانوادهء نجيب زادهء شاهی از حرمت و اقتدار ميوفته و هم نيمی از املاک و زمينهای پدری به اون واگذار ميشه .تو دوست داری املاک و اراضی پدر که حق مسلم ماست به ديگرانی که شايستگيش و ندارند واگذار بشه؟من نگاهی به خواهرم انداختم و گفتم: خب اونا مگه از فرزندان پدر نيستند ، پس از ارث محروم نيستند.خواهرم که ديگه از عصبانيت نمی دونست چی بگه گفت:احمق حق ارث دارند اما نه اون ارثی که تو می بری .منه احمقو بگو که دارم برای کی حرص می خورم .من که گيج شده بودم و نمی دونستم چی بگم ،گفتم:حالا چه آشی برام پختی که اومدی اينجا بهم بگی.اون که حالا کمی عصبانيتش فروکش کرده بود گفت:تو بايد با يکی از دختران يکی از عموها ازدواج کنی که من فکر کنم آتوسا از همشون بهتر باشه هم از نظر زيبايی و هم نظر اخلاق .... من تا اسم آتوسا دختر عموم شنيدم برق ازچشمام پريد و ميون حرف خواهرم پريدم و گفتم:آتوسسسسسا ، آبجی جون تو که می دونی من با آتوسا مثل خواهر و برادر می مونيم از بچگی با هم بزرگ شديم و من احساس خاص عاشق و معشوق و به اون ندارم.در ضمن من به کسه ديگه ای علاقمند شدم که مدتی است با هم آشنا شديم.خواهرم تا اين حرف و از دهن من شنيد محکم زد رو دستش و گفت:واااای يعنی چی ؟ يعنی پای دختر ديگه ای وسطه ؟ و ادامه داد :نکنه تو با اون ارتباطی هم داشتی ؟وااای خدای من اگر اينجوری باشه تمام محاسباتمون به هم می خوره .من که ديدم الان که کارا همه بهم بريزه گفتم:نه خواهر ارتباطی نداشتيم فقط تازه با هم آشنا شديم .اون که تو فکر رفته بود و با خودش حرف می زد سرش و بالا آورد و گفت: بايد اين دخترو که ميگی فکرشم حالا تو سرت نندازی ، بايد فعلا فراموشش کنی متوجه شدی .الان بايد فقط به آتوسا فکر کنی و اين حرفهای بچه گانه رو هم ازسرت بندازی که من به اون هيچ احساس عشق و عاشقی ندارم .اون يه شاهزاده خانوم اصيل ايرانی است همونجور که من هستم و از نصل خالصه و تو هم يک شاهزادهء ايرانی هستی که بايد با اصل و نصب خودت آميزش داشته باشی تا نژاد خالص باقی بمونه از ما برای آيندگان.هر وقت که نطفهء اين نکاح بسته شد تو می تونی با کسه ديگری که از يه نژاد غيره خالصه ازدواج کنی اگر به اون شخص علاقه داری ولی حالا فقط به ازدواج با آتوسا فکر می کنی فقط و فقط.من که اصلا دمق شده بودم و تو لاک خودم فرو رفته بودم با اين حرفهای خواهرم گفتم:آناهيتا خواهر عزيزم تو چطور راضی ميشی که برادرت اينجوری با زندگيش بازی کنه يا با زندگيش بازی کنی .من هيچ وقت دوست ندارم که اينکار و انجام بدم و با قلب و احساس کسی بازی کنم اون دوران هم ديگه سر اومده که کسی حرمسرا داشته باشه و از دختران زيبا تو اون حرمسرا جمع کنه .تو چطور راضی ميشی من اينکارو بکنم؟خواهرم يه نگاهی به ساعتش انداخت و از جاش بلند شد و همانطور که به طرف در ورودی می رفت خطاب به من گفت:من ديرم شده و بايد برم اما اينو بهت بگم که من نگران خانواده و اصالت خانوادگيمون هستم و اين برام مهمه تو می تونی فقط با آتوسا بمونی و هيچ همسر ديگه ای برای خودت نگيری که بهترشم همينه اما اگر به شخص ديگری غير از افراد خانوادگی خودت که از نژاد خالص تو نيستند علاقمند هستی راهی غير از اين کار نداری و خودت آزادی در انتخاب.اما يادتم باشه که نبايد هيچ نوع ارتباطی از نوع جنسی با اين دختر داشته باشی که اگر همچين کاری بکنی پا گذاشتی روی تمام نياکان و بزرگان خانوادگی خودت و اصالت خودت . اينو بهت می گم که هميشه يادت بمونه .اون که عجله داشت برای رفتن خطاب به من گفت: مواظب خودت باش من بايد برم که الان پدرام(شوهرش) از شرکت مياد خونه و بايد شامش و آماده کنم ، ديگه سفارش نمی کنم حالا روزهای آينده باز هم بهت سر می زنم و تلفنی باهات حرف می زنم ، حرفهام و گوش بده که به سودت تموم ميشه داداشی نانازی خودم .و گونه هام و بوسيد و از در خارج شد.وقتی که خواهرم رفت حسابی رفته بودم تو فکر که چيکار بايد بکنم و چه سرنوشتی در انتظارمه .از طرفی مهر مينا در قلبم نشسته بود و از طرف ديگه فرزاد بود که قلبم و تسخير کرده بود و بهش فکر می کردم و حالا نفر سومی داشت از راه می رسيد که به زور بايد تو قلبم جاش می دادم نه اينکه اتوسا رو دوست نداشته باشم اما اينگونه نبود که بخوام در بهترين جای قلبم جاش بدم مونده بودم سره دوراهی که چه اتفاقی می خواد بيوفته که چرخيدن کليد در قفل افکارم و بهم ريخت نگام و به طرف در انداختم وقتی در باز شد فرزاد بود که داخل ميشد که با دستانی پر وارد خانه شد ، تا منو ديد خنده ای کرد و سلامی کرد و در دستش که سه جعبه پيتزا بود و روی ميز گذاشت و به طرفم اومد و سريع لباش و چسبوند به لبام و بوسه ای گرفت و کنارم نشست و وقتی چهرم و شاداب نديد گفت:چه خبره چرا کشتيات غرق شدن چی شده؟من که تو خودم بودم سری تکون دادم و گفتم: هيچی فقط کمی خسته ام .اون که چهرم و فرا تر از خستگی ميديد گفت: فکر کنم اتفاقی افتاده چون خيلی دمقی و ادامه داد:می دونی چقدر امروز تو فکرت بودم تو کلاس همش خدا خدا می کردم زودتر کلاس تموم شه که بيام در کنارت باشم ،تو راه با خودم گفتم امشب حتما شام نداريم چون می دونستم امتحان داری و وقت نمی کنی شام تهيه کنی اين شد که يه چيزايی برای شام امشب گرفتم و اومدم خونه ، اما حالا می بينم خيلی انگار حالت گرفتس .من که اصلا نمی دونستم چی بگم و نمی خواستم بهش بگم که چه اتفاقی افتاده آهی کشيدم و گفتم:فقط يه کم خسته ام ميل به غذا هم ندارم می رم يه کم بخوابم شايد حالم جا اومد .اون که نگرانم شده بود گفت:اگه حالت خوش نيست می خوای بريم دکتری ، داروخونه ای دارويی چيزی برات بگيرم.من که می ديدم فرزاد چقدر قلب مهربونی داره بيشتر شرمنده می شدم اما از طرفی هم نمی دونستم چی بايد در جوابش بگم که اينجور گفتم: نه فرزاد جان فقط يه کم خسته ام بايد برم بخوابم شايد حالم بهتر شد.همونطور که بلند ميشدم فرزاد دستام و گرفت و باهام تا کنار تختم در اتاقم همراه شد و گفت: می خوای کمی ماساژت بدم .من همانطور که روی تخت دراز کشيده بودم گفتم:نه احتياجی نيست عشق من ، برو شامت و بخور الان حتما هومن هم مياد با هم شام بخوريد شايد من هم از اين حال خارج شدم.اون نگاهی به من انداخت و گفت:با اين که شام بهم نمی چسبه امشب اما هر چی که تو بگی .و لبش و رو لبام گذاشت و بوسه ای داغ از هم گرفتيم و از اتاق خارج شد و من دوباره تنها موندم با کلی از افکارهای اشباه گونه که از جلوی چشمهام می گذشت و دوباره فرو می کشيد منو در خودشون که چه خواهد شد و چه بايد کرد.ادامه دارد.
http://keykavos.mihanblog.com
http://keykavos.blogfa.com
http://keyykkavos.blogspot.com

                                                

Comments: Post a Comment

لینک1
لینک2
لینک3



Gardoon Persian Templates

بالماسكه

[Powered by Blogger]