*روزهاي خوبي داشت برامون شروع مي شد نه براي من بلکه براي هممون ،همون جمعي که داشت کم کم در کنار هم شکل مي گرفت .چون در روزهاي اولي که هنوز به بعضي از خصوصيات اطرافيانت پي نبردي و تازه به شناختي از همديگر رسيده ايد زندگي شيرين تر براي افراده در آن جمع مي گذرد .فرزاد پسري بود با شخصيتي کاملا جدي ولي شوخ طبع که رک گويي او هميشه باعث دردسر مي شد اما قلبي مهربان در سينه داشت که هيچ وقت بد براي کسي نمي خواست.ولي مينا دختري بود فوق العاده احساساتي و لطيف که سادگي در اعمالش به اون شخصيتي دوست داشتني مي داد.اما هومن شخصيتي چند بعدي داشت که کمي هوس ران بودنش اونو به فردي خوشگذرون و شهوت رون تبديل مي کرد اما وفاداري و لارج منشي اين پسربه حدي بوده که هيچ وقت تا زمان حال پيوند دوستيمان از هم گسسته نشده.و هميشه در کنارم بوده در همهء لحظات زندگيم ،و برام باقي مونده.زمان زماني بود براي شناختن و در کنار هم شکل گرفتن ، حالا ديگه در کنار هم ۴ دوست صميمي شده بوديم که به درکي از هم تا حدودي رسيده بوديم .اين که مي گم تا حدودي چون شناخت کامل نبود و در آينده همين شناخت کم باعث بروز حوادثي وحشتناک در روند زندگي هر چهارتاي ما گذاشت که به مرور هر چه جلوتر برويم بازگو خواهم کرد.يه روز تعطيل تصميم گرفتيم که يه دوري توي شهر بزنيم و يه کم در کنار هم تفريح کنيم به اين دليل از قبل هماهنگ کرديم که بريم کوهنوري هر چند که من با کوهنوردي ميونهء خوبي ندارم اما فرزاد و هومن که دلشون غش مي کرد براي کوهنوردي منو هم متقاعد کردند که باهاشون برم و مينا هم که دوست داشت اين نقاط تهرون و از نزديک بيبينه او هم با ما همراه شد.قرار شد که صبح زود حرکت کنيم به طرف توچال البته پياده که مثلا براي ناهار به ايستگاه ۱ رسيده باشيم .خلاصه همگي سره اون ساعتي که قرار گذاشته بوديم حاضر شديم البته فرزاد و هومن که در آپارتمان من بودند .فقط مونده بود مينا که خودش و به ما ملحق کنه که اون هم سر وقت خودش و رسوند و حرکت کرديم .ساعت ۵.۵ صبح حرکت کرديم و ساعت ۸ صبح به ورودي توچال رسيديم .وقتي که به ورودي توچال رسيديم فرزاد و هومن يه سري از دوستان هم دانشگاهيشونو ديدند که اونا بر عکس ما که ۳ پسر بوديم و ۱ دختر اونا ۲پسر بودند و ۴ دختر که شروع کرديم به حال و احوال پرسي و خوش و بش کردن و بعد با هم همگي به راه افتاديم .من فرزاد و زير نظر گرفته بودم و مي ديدم که چطور دو تا از همون دخترا دورو ورش مي پلکيدند و خودشونو به فرزاد نزديک مي کردند به اين علت که فرزاد چهرهء گيرايي داشت و تو زبون بازي کم نمي آورد .من و مينا هم سرمون تو لاک خودمون بود و با هم صحبت کنان ديگران و همراهي مي کرديم.همونطور که قدم مي زديم و مينا بازوان منو دو دستاش گرفته بود و با هم راه مي پيموديم به اطراف نگاه مي کرد و رو به من مي گفت:وااااي حسام چه مناظر زيبايي حالم جا مياد وقتي که اين مناظر و مي بينم.من که از حرفاش لبخندي رو لبام شکل گرفته بود گفتم:مگه تو مناظر زيبا نديدي که اينقدر برات اين مناظر زيبا جلوه مي کنه؟ مينا که با هيجان به اطرافش نگاه مي کرد گفت: حسام وقتي مدتي دور از وطنت زندگي کرده باشي و بعد از مدتها به خاک وطنت قدم گذاشته باشي حرفم و درک مي کني و ادامه داد: درسته که من در يه کشور اروپايي بزرگ شدم و اونجا هم مناظر زيبا و بديع کم نيستند اما در خاک وطن خودم وقتي قدم مي زارم و مناظرش و نگاه مي کنم اون يه چيزه ديگس ، خرابه هايش هم برام زيباست .چون ملتي چند هزار ساله در اين خاک پرورش پيدا کرده.من که باز با حرفاش مثل خودش احساساتي شده بودم گفتم: تو يه جوري وصف مي کني هر چيزي و که من هم مثل تو به همون احساس مي رسم اما چه فايده که اون فرهنگ چند هزار ساله فقط يه اسم و صفته که ما داريم يدک مي کشيم و اثري از اون فرهنگ و تمدن در مردمان امروز به اون شدت ديگر در ميون اين افراد امروز جامعه ديده نميشه.اون که سرش و انداخته بود پايين و فکر مي کرد بعد از اندکي گفت:درست ميشه حسام اول بايد از من و تو شروع بشه تا به ديگر افراد جامعه منتقل بشه بايد من و تو هم رعايت کنيم تا کم کم شکل بگيره اول بايد از خودمون شروع کنيم .تو بايد به حرفهايي که مي انديشي و مي زني اعتقاد داشته باشي و باورش کني تا ديگران هم به باور تو برسند با ديدن تو و اعمالي که از تو سر مي زند.با حرف زدن خالي و گفتن و نصيحت کردن هيچ چيزي به ثمر نخواهد رسيد.من واقعا از حرفاش به باور مي رسيدم چون خوده مينا به اين باور رسيده بود و همين باور رو هم به من منتقل مي کرد خيلي لذت مي بردم از حرفاش و همش دوست داشتم در اين ميون بيشتر باهاش در اين زمينه صحبت کنم به همين دليل بهش گفتم:چجوري مي تونم به اين باور تو برسم مينا .اون با متانت جواب داد :برو دنبال هر ان چيزي که ميخواي باورش کني يا به باورش برسي ،تحقيق کن و مطالعه و کنکاش .من نمي دونم تو به باور چه چيز مي خواي برسي ولي هر چيزي که هست اول بايد در ذهنت شروع به رشد کنه تا هدفمند بشي .من همونجور که تو صورتش نگاه مي کردم گفتم:تو الان اون لامپ و تو مغزم روشن کردي چون چند وقتي بود که روي حرفات فکر مي کردم خيلي تو اين مدت علاقمند شدم به تاريخ و ديدن اماکن تاريخي و آثار باستاني و اين هدف و باور و از تو گرفتم .اون که حالا دستش تو دستم گره خورده بود و دستم و مي فشرد گفت: حالا واقعا باور کردي يا فقط علاقمند شدي که بدوني.نگاش کردم و گفتم:باورش کردم بهش علاقمند شدم مي خوام در موردش تحقيق کنم.اون که با نگاه معني داري بهم نگاه مي کرد گفت:خب حالا بگو ببينم از آثار باستاي کشور خودت و تاريخ کشور خودت چي مي دوني؟ من که به من و مون افتاده بودم با بريدگي کلام گفتم:خخخخخخب تخت جمشيد و مي شناسم و ييييه يه يه يسري هم از شاهان و سلسله هاي ايراني .اون که باز با لبخند نگام مي کرد گفت:خوبه ولي کافي نيست و ادامه داد : تو که پدرت از يه خانوادهء اصيل و از تبار شاهان قديم ايرانيه که بايد خيلي بيشتر از اينها از شاهان و سر سلسله هاي ايراني بدوني.من مکثي کردم و گفتم:درست ميگي ولي اگه از خودش بپرسي کامل تمام شجره نامچش و برات ميريزه وسط .اون خندهء کوچيکي کرد و گفت:خب تو چقدر از خودت و نياکانت مي دوني ؟من ادامه دادم:راستش و بخواي از بس پدرم تکرار کرده که هيچ ميلي به شنيدنش ندارم .اون يه نيم نگاهي بهم انداخت و گفت: خب تو اشتباهت همين جاست که نمي خواي بدوني .اينو فکر کردي که بعدها شايد خيلي از حالا مشتاق تر باشي که از گذشتهء خودت اطلاع حاصل کني و کسي ديگه نباشه که جوابت و بده .من با بي ميلي نگاش کردم و گفتم: هيچ ميلي ندارم که از گذشتهء لااقل خودم چيزي بدونم چون از اين حرفا فقط زجرش برام مونده که چي؟ حسام بايد اسب سواريت خوب باشه که چي ؟حسام تيراندازيت بايد عالي باشه.کي چي؟بايد يکي يا دو زبان زندهء دنيارو حتما بلد باشي و چه و چه وچه که باز بايد بهترين تحصيلات و داشته باشي در بهترين دانشگاه ها و آخر سر هم که همهء اينها رو که آموختي با يه دختر با اصل و نصب و اشرافي که از يکي از نژادهاي اصيل ايراني است ازدواج کني تا خون شاهان گذشته با نژادهاي آميخته شده با نژادهاي ديگر ناخالص، آميخته نشود.مينا که گوش مي داد و با من همقدم مي شد در ادامهء حرفهاي من گفت: خب حالا پدرت از دختران اصيل ، با نژادهاي اصيل ايراني جايي سراغ داره که براي تو بخواد ازشون خواستگاري کنه؟من نيم نگاهي بهش انداختم و گفتم: بله .ميون فرزندان برادران پدرم و عموهام من و دو برادرم پسر هستيم و بقيهء فرزندان عموهام دختر هستند و آنها نيز دختران از خون و نژاد اصيل ايراني هستند که يه روزي بايد به عقد و نکاح من در آيند.مينا که حالا از حرفهاي من تعجب کرده بود گفت:اووووو يعني پدرت دختران ديگري و که از نژاد ايراني باشند و اصيل باشند نمي شناسه؟من جواب دادم: چرا مي شناسه ولي صلاح مي دونه که با يکي از دختر عموهام ازدواج کنم که از اصل و تبارشون آشنايي داره که خيالش راحت تر باشه.اون ادامه داد:تو خودت راضي به اين کار هستي ؟من نگاش کردم و گفتم:باور کن نه ،اصلا راضي نيستم ولي پدرم راحتم نمي زاره و همين موضوع عذابم ميده .نمي دونم بايد چيکار کنم.نگاهي به صورت مينا انداختم و سکوت بين جفتمون حکمفرما شد ،در همين بين بود که فرزاد و هومن اومدن دورمون و با سر و صدا گفتند:معلوم هست که شما دو ساعت در گوش هم چي ميگيد بابا بچه ها منتظرن بيايين بابا روده کوچيکه روده بزرگر و خورد چي ميگيد دره گوش هم که همينجور بي اختيار سرتونو پايين انداختين و ميرين يه نگاهي به دورو ورتون بکنيد ببينيد کجايين نکنه مي خوايين برين قله رو فتح کنيد.اونا راست مي گفتند ما آنقدر تو حرفهامون غرق شده بوديم که اصلا مسير بچه ها رو گم کرده بوديم .حالا خوب شد اطلاع دادن بهمون والا پرت و پلا رفته بوديم خلاصه اون روز روزه بدي نگذشت برامون و در کنار هم لذت برديم .شب خسته و کوفته اومديم خونه که البته هومن رفت خونشون که يه سري از جزوات دانشگاهيش و که براي فرداش مي خواست ببره دانشگاه و امادشون کنه و فرزاد بود که باهام همراه شد و مينا هم از همون جا ازمون جدا شد تا بره خونه خودشون .من و فرزاد خسته و کوفته رسيديم تو آپارتمان و من که خيلي خسته بودم از راه رفتن اون روز رفتم و ولو شدم روي تخت .فرزاد که ديد خيلي خسته شدم اومد و شونه هام و يه ماساژ حسابي داد من که حال مي کردم از ماساژ دادنش گفتم:جااااان آخيش چه حالي ميده و ادامه دادم:پدر سوخته از کجا اينقدر خوب ياد گرفتي ماساژ بدي.اون که همچنان داشت شونه هامو نوازش مي کرد گفت:نا سلامتي يه عمر شونه هاي اينو اونو گرفتم مي خواي ماساژوره خوبي نباشم.و ادامه داد:بي شرف تو چه خبرت بود امروز سر تو سره مينا خانوم داشتين مينا خانومو مي خوردين.من که هوس کرده بودم يه کم سر به سرش بزارم گفتم:حالا مينا رو ولش کن بيچاره داشت در مورد ايل و تبارم جويا ميشد ولي خودمونيما تو کوه عجب تيکه هايي ميان چه پسرهاي نازين يکيشون عجب قوس کمري داشت با يه باسن خوش فرم .که يه دفعه فرزاد همونجور که داشت شونه هامو ماساژ مي داد دستاش و دور گردنم گرفت و شروع کرد چندتا پس گردني پشت گردنم زدن و گفت:نکبت تو حواست به مينا بود يا پسرهاي ناز .من که زير آماج مشت و لگدهاش داشتم له مي شدم بلند خنديدم و گفتم:هووووو ديووونه خفم کردي خب جلوي ما داشتن راه مي رفتند چشمم افتاد.که اون همونجور که تو هم گره خورده بوديم گفت:من اون چشمات و در ميارم پدرتم در ميارم .من که همچنان بلند بلند مي خنديدم گفتم : خيلي خوبه بيا جفتمون با هم پدر منو دربياريم .اون که داشت منو با متکا چپ و راست مي کرد گفت:پس بگو اقا چرا حيرون شده بود و داشت ميزد به جاده خاکي و براي خودش پيش مي رفت قوس کمره پسره حيرونت کرده بود.من که ديدم الانه که با يه شوخي کار به جاي باريک بکشه دستهاي فرزاد و گرفتم و پرتش کردم روي تخت و خودم و انداختم روشو يه مکثي رو صورتش کردم و چشمي تو چشش انداختم و گفتم:يه شوخي کردم بابا نميشه باهات شوخي کرد، خنگول خان اشکول ،تو اخه پسري و جلوي ما ديدي که باور کردي حرفامو و ادامه دادم:تو که مي دوني تو قلبم اسمت حک شده پس ديوونگي نکن. و رفتم و لباش و بوسيدم و گردنش و گاز گرفتم و دره گوشش گفتم:تو که مي دوني دوستت دارم يالا پاشو که بازوهام داره انتظاره قوس کمرت و ميکشه که در بر بگيرتش .اون که با لبخند شيطنت آميزي نگام مي کرد گفت:فکر کردي پسر ،اسکلم اگه واقعي بود که هيچ وقت نمي بخشيدمت و اروم دره گوشم گفت:ديووونتم خودت اينو خوب مي دوني و ادامه داد: صبر کن الان ميام نخوابيا مي خوام تا صبح تو دوتا بازوهات فشارم بدي .منم نگاش کردم و گفتم :زود باش ديوونه که ديگه صبر ندارم .ادامه دارد