سفری به دنیای حقیقی و منطق

 

Sunday, August 14, 2005

*

با سلام مجدد خدمت خوانندگان و دوستان عزيزي که اين حقير و در طول اين مدت همراهي کردند و مشوقم بودند .به اميد خدا تصميم گرفتم دوباره خاطراتم و ادامه دهم و تا به آخر خاطراتم پيش بروم اين هم باز به اين دليل که دوستان در بحثي باعث شدند که من بعضي از خصوصي ترين روشهاي و رفتارهاي زندگيم و بازگو کنم که در ذهنشان شايد بخوبي ننشسته باشد شخصيت فردي من اما ادامهء نوشتن خاطراتم اين نيست که بخواهم آنها را به خود متقاعد کنم که اين روش من درست هست فقط مي خواهم با بازگو کردن ادامهء خاطراتم آنها را تا حدودي به درکي از خود برسانم و تجربياتي که در طول اين مدت به دست اورده ام را با آنها تقسيم کنم تا شايد اگر آنها هم در طول زندگي دچار اين مشکلات از اين دست افتادند با خواندن خاطراتم متوجه شوند که اونها فقط نيستند که با اينگونه مشکلات دچار شدند و بتوانند با خواندن خاطراتم و تجربياتم آنها نيز بر همين مبنا بر مشکلات خود فايق آيند .من خود هر آنچه که در قلبم ساليان سال است سنگيني کرده است خود مي خواهم که به بيرون برزيم تا آسوده و راحت گردم.خاطرات هر شخص نشان دهندهء رفتار ،افکارو احساس اوست که شخصيت نويسنده اش را منعکس مي کند .در اين مدت با نوشتن خاطراتم بسيار از طرف خوانندگاني تشويق و از طرف خوانندگاني ديگر دچار حمله هاي شديد و نقدهاي تندي شدم.با خودم فکر مي کردم کاش از اول اصلا خودم و با نوشتن خاطراتم دچار اين بحرانها نمي کردم ولي حال اين فکر در ذهنم هست که چون اينکار را انجام داده ام تا آخرش هم بايد پيش بروم که اين کار را هم خواهم کرد .از امروز به بعد سعي مي کنم به طور منظم خاطراتم و بنويسم و به پيان برسانم در ۴ شعبه که اگر دوستان به مشکل فيلتر برخوردند از شعبهء ديگر خاطراتم را دنبال کنند.اگر پيام گيرم و هم فعال نکردم به اين دليل است که تا آخر خاطراتم دوست دارم خوانندگان فقط شنوده باشند و خاطراتم را بشنوند .پس به اميد خدا شروع مي کنم به نوشتن حاضضضضضضضرررررين بزن بررررررررررييييييييييم. http://keykavos.blogfa.com
**********************************************************
*************************
*******************************************پس از گرفتن يه
دوش صبحگاهي که هميشه باعث شاداب شدن روح و روانه، از حمام خارج شديم فرزاد که موهاش از من بلند تر بود و خشک کردنش هم وقت مي گرفت شروع کرد با حوله موهاش و خشک کردن و همينطور که موهاش و خشک مي کرد نگاهش تو نگاهم بود و خطاب به من گفت: حسام ميخوام يه پيشنهاد بهت بدم قبول مي کني.من که داشتم تن و اندامم و با حوله خشک مي کردم جواب دادم: بايد ببينم چه پيشنهادي تا ندونم که نمي تونم چيزي و قبول کنم و به کسي قولي بدم.اون که از خشک کردن موهاش دست کشيده بود و داشت مثل من تنش و خشک مي کرد گفت: ما مي تونيم يه زندگي خوب و در يکي از کشورهاي اروپايي شروع کنيم تو که از لحاظ مالي مشکل نداري راحت مي تونيم از طريق همين گرايشمون اقدام کنيم و در آلمان يا انگلستان يا هلند يا يه کشور ديگه مثله کانادا از اين راه اقامت بگيريم و با آرامش در کنار هم زندگي کنيم و ادامه داد: اينو که مي گم ازش اطلاع دارم فقط بايد بريم به يکي از سفارتخانه هاي يکي از همين کشورها و درخواست بديم بعد اگر موافقت کنند که سريع با اين گرايشي که ما داريم حتما هم موافقت مي کنند چون مي دونند که در اين کشور جونمون در خطره يه وقت بهمون مي دن و ازمون سوال و پرسش مي کنند و يه معاينه هم ازمون مي کنند و بعد از مدت زمانه کوتاهي اقامتمونو در يکي از همين کشورها بهمون مي دن .اون وقت مي دوني چي ميشه ؟يه زندگي راحت اونور آب برامون محيا ميشه و ديگه اونجا راحتيم نه کسي ميگه چرا دستتون تو دست همه نه کسي بهمون ميگه چرا با هم دو تا همجنس تو يه خونه زندگي مي کنيد و نه نگران اين هستي که هر لحظه چه اتفاقي ميوفته.من که تا اون لحظه حرفاش و گوش مي دادم و نگاش مي کردم گفتم: تو چقدر دلت خوشه فرزاد مگه به اين آسونيه ؟بعدشم تو اينجا هم خوشبختيم .ما آدما هيشه خوشبختي و اون دوردستها مي بينيم اما قافليم که بابا خوشبختي همين بغل دستمون نشسته. فقط کافيه که درکش کني .تو شايد ندوني که پدر من چه اخلاقي داره چون اگه يه روز هم به آخر عمرش رسيده باشه هر جاي اين دنيا که باشم مياد و اگه بفهمه که من همجنسگرام با يه گلوله خلاصم مي کنه چون خودش و از يکي از خانواده هاي نجيب زادهء شاهنشاهان قديم ايراني ميدونه اگر متوجه بشه که اين گرايش و دارم و باعث ننگ خانوادگي ميدونه اين گرايش و اگر در يکي از پسرانش ببينه حتما مياد و خلاصم مي کنه .فرزاد که مي خنديد جواب داد: بابا بي خيال مگه حالا ما مي خواييم به بابات همه چيز و بگيم اون اصلا از کجا متوجه ميشه که ما اونور چه گرايشي داريم و چيکار مي کنيم .من که حالا داشتم موهام و مرتب مي کردم و حولهء سفيد و دور خودم گره مي دادم گفتم: تو پدرم و نمي شناسي اون تا متوجه نشه که من اونور براي چه کاري دارم مي رم هيچ وقت با اين کار موافقت نمي کنه به خصوص اين که هنوز به سنه استقلال نرسيديم.اون که نگام مي کرد گفت: مگه تو ۲۰ سالت نيست .گفتم: چرا ادامه داد خب پس ديگه براي خودت مستقلي .من از آيينه نگاهي بهش انداختم و گفتم:مستقلم اما پدرم روي من نفوذ داره و به اين آسوني نمي تونم از زير نفوذش خارج بشم تا اين که بعدها از طريق شغلم که باز هم به پدر وابسطه است مستقل بشم.فرزاد که دستي تو موهاش مي کشيد گفت: حالا اينا مهم نيست حل شدنيه وقتي ما رفتيم اونطرف همه اين چيزها هم حل ميشه .و ادامه داد: حالا ببينم حسام تو خودت راضي به اين کار هستي يعني دوست داري اين کار و انجام بديم.من رفتم کنارش نشستم روي تخت و تو صورتش خيره شدم و گفتم:فرزاد تو به من قول دادي که فعلا اصلا در مورد اين موضوع زياد بحث نکنيم که بعدها بخواييم باعث درده سرمون بشه چون من دوست ندارم که از اين گرايشم کسي ديگه خبردار بشه اونوقت همين آرامشي و هم که الان در کنار هم داريم ديگه همين هم از بين ميره .بعد هم تو نمي دونم ميدوني يا نه که الان مدت چند ماهيه که با دختري آشنا شدم که تقريبا با هم جور شديم يعني کمي به هم متعهد شديم .من نمي تونم اونو به حال خودش رهاش کنم .اون که سرش و گذاشته بود رو شونه هام از روي شونهام برداشت و نگاهم کرد و گفت: ببينم باهاش رابطه جنسي داشتي؟ من مکثي کردم و گفتم: نه هنوز به رابطهء جنسي نريسده.اون که انگار آسوده شده بود از اين جواب من گفت: خب پس مي توني راحت کنارش بزاري چون هنوز باهاش ارتباط جنسي برقرار نکردي.و ادامه داد: يه نصيحتت مي کنم فقط خواهش مي کنم گوش کن سعي کن خودت و ازش دور کني چون هر چقدر نزديک بشي باهاش رابطهء احساسي قوي تر ميشه و بعد هم منجر ميشه به رابطهء جنسي و سکس اونوقت سخت بتوني از دستش رها بشي دخترا کنه اند بچسبند ديگه کندنشون به اين آسونيا نيست .من سرم و پايين انداختم و گفتم:فرزاد اين فرق ميکنه از اون دخترهاي آويزون نيست روح پاک و قلب مهربوني داره .اون که از حرف من خندش گرفته بود گفت: همهء پسرها وقتي خر ميشن همين حرفها رو در مورد معشوقه هاي خودشون مي زنند اون قلبه پاکي داره، اون يه چيزه ديگس اما وقتي ازدواج مي کنند کارشون به شش ماه هم نمي کشه .به نظر من تا اولشي يه بهونه اي يه اشکالي ازش بگير و خلاصش کن مثلا بگو اونجا چرا اينو به من گفتي و چرا با اون حرف زدي و سره همين حرفا هي بهونه تراشي کن و بعد هم تماس که گرفت جواب نده و خودتم يه مدت باهاش تماس نگير تا به مرور زمان از ياد هم بريد.اينجوري چون با هم ارتباط جنسي نداشتين زود از ياد هم مي ريد.من که دستام تو موهاي نيمه تر فرزاد بود و نوازشش مي کردم و فرزاد هم سرش رو شونه هام بود گفتم: نمي تونم اينکار و بکنم فرزاد شايد تو مينا رو نشناخته باشي ولي اين دختر روحه پاکي داره و صداقت تو حرفاش موج مي زنه خيلي با من صميميه من هيچ وقت نمي تونم با کسي که اينطور باهام رفتار ميکنه جوره ديگه اي رفتار کنم .فرزاد همانطور که سرش رو شونه هام بود و بازوانم و نوازش مي کرد گفت: تو به من هم فکر کن حسام درسته که بيشتر از چند روز از آشنايمون نگذشته اما باور کن بهت علاقمند شدم .من تا اين حرف و شنيدم قلبم به يکباره مي خواست از بدنم کنده بشه در حالتي قرار گرفته بودم که نمي دونستم در جوابش بايد چي بگم .دستهام و بيشتر تو موهاش فشردم و سرش و بالا آوردم و تو صورتش ذول زدم و گفتم:فرزاد منم تو رو دوست دارم .و در يه لحظه دوباره لبهامون به هم گره خورد .در همون حالت بوسيدن فرزاد منو داشت ديوونه مي کرد با حرفاش .و لب و گردنم و آماج بوسه هاي خودش قرار مي داد و مي گفت :مي پرستمت ، تو بايد براي من باشي با تمام انژي که داري، دوست ندارم به غير از من کسه ديگه اي تنتو لمس کنه .من که با شنيدن اين حرفها داشتم ديوونه مي شدم و سعي مي کردم احساسش و درک کنم کنترلش کردم و گفتم:فرزاد به همون خداي خالقمون قسم مي خورم که دوستت دارم اما خواهش مي کنم منو درک کن من الان تو شرايته خوبي نيستنم الان از من کاري نخواه که نمي تونم انجامش بدم تو رو دوست دارم اما نمي تونم روي تعهداتم پا بذارم بايد زمان تايين کنه که در آينده چه اتفاقي مي افته من و تو الان در کنار هميم در آينده هم به اميد خدا باز هم در کنار هميم فقط خواهش مي کنم بزار در کنار هم با آرامش قرار بگيريم نه با هيجان و استرس .اون که بازوانم و مي بوسيد و نوازش مي کرد گفت:هر چي که تو بخوايي هر چي که تو بگي فقط منو از کنارت دور نکن .من که گردنش و صورتش و مي بوسيدم گفتم:باور کن اينکار و نمي کنم به خدا اين کار و نمي کنم فقط خواهش مي کنم بزار اين روابط به همين شکل شيرين باشه و مخفي و ازت مي خوام که ديگه با کسي ديگر هم ارتباط جنسي نداشته باشي.اون که حالا سرش و گذاشته بود روي سينه هاي من و من موهاشو نوازش مي کردم گفت: تو جون بخواه اين حرفا چيه که مي زني من فقط مال توام همه وجودم ماله توه.من که از اين حرفش گريم داشت مي گرفت سرش و بالا آوردم و لباش و بوسيدم و يواشي در گوشش گفتم:مي دوني که ميميرم برات ،براي اون بدن لاغر و تو پرو عضولانيه نازت ،فقط براي خودمه .و اونم يواشي در گوش من گفت:آره ه ه ه فقططططططط برا خودته فقطططط برا خودتتتتتتتته. ادامه دارد

                                                


لینک1
لینک2
لینک3



Gardoon Persian Templates

بالماسكه

[Powered by Blogger]