*چشمهام و آروم باز کردم يه احساس خوبي داشتم هم خوابم مي اومد و هم دوست داشتم بيدار بشم دستم و دور کمرش حلقه کردم ، يه دفعه به خودم اومدم ، چشمهام باز شد از جام بلند شدم ، يه نگاه به فرزاد انداختم که لخت و عور خوابيده بود و يه نگاه به خودم انداختم که من هم مانند او بودم ، بعد از چند لحظه تازه دوزاريم افتاد که چه بر ما در شب قيل گذشته، يه نگاه به اطراف انداختم ديدم در اتاق بستس خيالم راحت شد نگاه به ساعت ديواري انداختم و ديدم ساعت ۱۱ قبل از ظهر و نشون ميده .با خودم گفتم ، نکنه که هومن از خواب بيدار شده باشه و ما رو تو اين وضعيت ديده باشه ، يواش از تخت جدا شدم و شرتم و پام کردم و رفتم کنار در ، دستگيررو فشار دادم ديدم در قفله ، تعجب کردم ! يعني کي در و قفل کرده بود ؟ کيليد و توي در بود چرخوندم و در و باز کردم ديدم هومن نيست .مي دونستم که اون صبح دانشگاه داشته و بايد ساعت ۹ مي رفته .نفس آرومي کشيدم و رفتم به سمت اتاق خودم ، يه نگاهي به فرزاد که خواب بود انداختم و نشستم لب تخت .فکرهاي جور و واجور از ذهنم مي گذشت ، يه حالتي داشتم فکر مي کردم که الان حتما هومن فهميده که من ديشب با فرزاد چه برنامه اي داشتم و شايد بعدها برام دست بگيره و منو به مسخره بگيره ، بعد ياد خودش افتادم که شب گذشته با اون برنامه داشته ، از طرفي هم چون اولين تجربه سکسي با يه همجنس خودم و تجربه مي کردم و خودم هم گرايش داشتم به همجنس خودم در يه حالت شک و دودلي بودم که يه دفعه دستي و دور کمرم احساس کردم ، صورتم و برگردوندم ، ديدم فرزاد که از خواب بيدار شده و دستش و دور کمرم انداخته تا برگشتم که نگاش کنم لبام و بوسيد و صبح بخير گفت. منم لباش و بوسيدم و دستي تو موهاش انداختم و همانطور که روي لبهء تخت نشسته بودم سرش و کنار سرم آورد و گردنم و بوسيد و گفت:حسام ديشب خوب خوابيدي يا من نزاشتم خوب بخوابي ؟من همانطور که نشسته بودم گفتم: نه بابا اين حرفا چيه؟ خيلي هم خوب خوابيدم .تو چطور، خوب خوابيدي؟ اون خنده اي کرد و گفت: خيلي ديشب حال دادي ممنون بعد از مدتها يه سکس و يه خواب آروم داشتم .خيلي خوب بود .من همانطور که سنگيني سر فرزاد و روي شونه هام احساس مي کردم گفتم:بعد از مدتها يعني چي ؟ اما اگه ناراحت نشي پري شب هم فکر کنم با هومن سکس داشتي.اون سرش و که روي شونه هاي من بود و بلند کرد و با دست پهلوهاي منو فشرد و گفت: اي شيطون پس پري شب ما رو هم ديد زدي ؟ من سرم پايين انداختم و گفتم: نمي خواستم ببينم فقط ناخواسته چشمم افتاد .اون لبش و آورد کنار گوشم و گفت: هومن که همجنسگرا نيست که لذت همجنسگرايي و بدونه چيه و تو سکس هم تجربهء آنچناني نداره فقط من اونشب بخاطر نشئگي حشيش تونستم باهاش يه کم بمالونم .بعد آهي کشيد و ادامه داد: حسام من واقعا يه زماني به سکس نياز دارم اما نمي دونم چيکار کنم چون بيشتر وقتها کسي نيست که بتونم باهاش سکس کنم و کساني و هم که مي شناسم نمي تونم زمانهايي که مي خوام باهاشون سکس داشته باشم و از کسايي هم که خوشم مياد معلوم نيست که همجنسگرا باشند ، به همين دليل يه زمانهايي مجبور مي شم با دوستاني که تو حالت مستي يا نشئگي هستند تحريکشون کنم تا کمي از نياز بدني خودم و تامين کنم .من همانطور که حرفاش و مي شنيدم گفتم:هومن مي دونه تو همجنسگرا هستي؟اون مکثي کرد و دستش و از دور کمر من آزاد کرد و طاق واز خوابيد و گفت: آره مي دونه و ديوونه خيلي وقتها هم با من بحث مي کنه که چرا من اينجوريم .فکر مي کنه دسته خودمه .اما من اصلا به دخترا گرايشي ندارم البته به سکس کردن با اونا گرايشي ندارم چون وقتي تحريک مي شم که اندام يه مرد خوش هيکل و ببينم نه يه دخترو. حتي پدر و مادرم هم مي دونند که من يه همجنسگرام.من که از تعجب ماتم زده بود برگشتم و نگاش کردم و گفتم: راست ميگي پدر و مادرتم مي دونند! اون با لبخندي ملايم گفت: آره مي دونند چون من رک و پوست کنده بهشون گفتم .اولش سعي داشتند منو مداوا کنند چون يه کم، کم سن تر بودم مي تونستند منو تحت اختيار خودشون بگيرند اما حالا که ۲۱ سالم هست ديگه اون فشارها روم نيست اما اونا هم حرفهاي منو نمي فهميدند و فکر مي کردند پسرشون کسي که خودش و در اختيار ديگران قرار ميده تا ازش سود ببرند ، مدتها تو دستشون اينور و اونور تو اين مطب دکتر و تو اون مطب دکتر پيش اين روانشناس پيش اون روانشناس و مدام نصيحتهاي مذهبي که فلان ميشه و بهمان ميشه و گناه مي کني و سنگ ميشي و از اين کسه شعرها نمي دوني چه عذابي کشيدم تا به اين سن رسيدم ، حالا هم متوجه شدم که آلمان و کانادا اگر کسي تو کشورهاي اسلامي همجنسگرا باشه و جونشم در خطر باشه قبول مي کنند که مقيم کشورشون بشيم اما دست و بالم بستس و نمي دونم چيکار بايد بکنم با باباه هم حرف مي زنم اصلا قبول نمي کنه مبلغي در اختيارم بذاره تا بتونم برم اون طرف شايد يه کم از اين فشارهاي روحيم کم بشه پدرم فقط من يه پسرو داره و دو خواهر دارم که اونا شايد يه کم حرفام و درک کنند.من که حرفاي اونو مي شنيدم ياد خودم افتادم و پدرم که خودم هم با پدرم سره موضوعي ديگه با هم توافق نداشتيم و چقدر با هم بگو مگو داشتيم اين شد که کاملا حرفاش و درک کردم و متوجه شدم اون هم مثل من گرفتار خانوادش و فشار ي هست که روش سنگيني کرده و اون خيلي دل و جرئت داشت که به خانوادش موضوع همجنسگرا بودنش و هم گفته بوده اگر من به پدرم همچين چيزي و اون زمان مي گفتم حتما منو از خانواده ترد مي کرد و از ارث محرومم مي کرد که البته برام مهم نبود ولي مي دونستم که به هر صورت مشکل ساز برايم خواهد بود .به همين دليل دستان فرزاد و تو دستانم گرفتم و گفتم: فرزاد جان تو هر وقت که احساس تنهايي و غم کردي بيا اينجا پيش خوده ما نگران نباش من حرفات و کاملا درک کردم و مي دونم که چي ميگي ، من هم مثل تو گرايش دارم به همجنس خودم ولي نه به اين شدتي که تو داري چون به غير جنس خودمم هم گرايش دارم ولي کاملا حرفهاي تو رو درک مي کنم.اون که برق شادي و مي شد تو چشمهاش ديد پريد و دستاش و دور گردنم انداخت و شروع کرد صورتم و بوسيدن ، من که از اين کارش متعجب شده بودم خنديدم و اون در حالي که صورتم و مي بوسيد گفت: حسام اصلا باورم نمي شد که چنين دعوتي از من بکني درسته که متوجه شده بودم گرايشاتي داري ولي با خودم گفتم اين الان که بفهمه من گي هستم حتما ديگه نمي زاره بيام اينجا اين شد که دلم و زدم به دريا و گفتم هر چي شد، شد و بهت همه چيزو گفتم اما حالا تو منو حيرت زده کردي، ممنون حسام .من که از سيلاب بوسه هاي فرزاد در امان نبودم گفتم: ممنون فرزاد و آرومش کردم و ادامه دادم و گفتم: من هم مثل تو با پدرم زياد مشاجره داشتم مي دونم که چه حالي داري اما پدرها هيچ وقت احساس جووني خودشونو به ياد نميارند که يه زماني هم به سن و سال ما بودند و همون احساساتي و که ما داريم و اونا هم داشتند شايد يه روزي ما هم ديکتاتور شديم نمي دونم يا شايد هم عقايدمون عوض شد اما در هر صورت بايد اينو بدونيم که پدرها هميشه با پسرها در بيشتر مسائل همخوني ندارند و راي مخالف مي زنند.اون که با خنده نگام مي کرد گفت: نمي دوني وقتي اين دعوت و کردي چقدر خوشحال شدم آخه خسته شده بودم از بس که به دلايلي با اين و اون گرم گرفته بودم براي سکس که نياز بدني خودم تامين کنم اما بعد از سکس چه نگاه هاي سنگيني روي خودم بايد تحمل مي کردم يه عده از اونا دوستام بودند و يه عده هم هم دانشگاهيم بعد هم تو اون پارک لعنتي اونقدر پرسه مي زدم که خسته شده بودم (البته هنوز اونموقع کامپيوتر و چت در ياهو هنوز آنقدر معروف نشده بود ).من همونطور که دستاش و مي فشردم گفتم: من مي دونم چي ميگي اما يه خواهش دارم ازت و اون اينه که اصلا اين موضوع و پيش هومن برملا نکني درسته که اون مي دونه تو همجنسگرا هستي اما نمي دونه که من هم گرايشي دارم به همين دليل من اصلا دوست ندارم نه اون نه کسه ديگه از گرايش من خبردار بشه فقط خيلي مخفي بايد اين موضوع بين منو تو بمونه و جايي گفته نشه و زماني هم که پيش هم هستيم هيچ کاري نکن که اون بويي از ارتباط بين من و تو ببره چون اصلا دوست ندارم اين مسئله علني بشه هر چقدر مخفي بمونه هم براي من بهتره و هم براي تو.اون که لبخند رضايت به روي لبهاش نشسته بود گفت: خيالت راحت باشه حسام من به يکي که قول مي دم تا آخرش هستم چون تو دوست نداري که اين موضوع و علني کني باور کن تا وقتي که زنده هستم و تو دوست نداري اين کارو نمي کنم، و دستش و به عنوان اين که پيمان ببنده با من جلو آورد و منتظر شد تا من هم دستهام و با اون جفت کنم تا در اين پيمان با من هم قسم بشه .من هم که ديدم اون در حرفش صادقه دستم و با اون گره دادم و لبخندي زدم و گفتم:خب حالا بيا بريم يه دوش بگيريم که آثار جرم ديشب روي شکم و سينه هامون خشک شده .و اون خنده کنان خودش و در آغوشم انداخت و با خنده و شوخي و بوسه هاي عميق وارد حمام شديم
.ادامه دارد