*هيوم
ديود هيوم که از ۱۷۱۱ تا ۱۷۷۶ زيست و مسلما از مهمتريت تجربيان بود.اهميت ديگر هيوم اين است که فيلسوف بزرگ آلماني ايمانوئل کانت از طريق او راه فلسفهء خود را يافت .هيوم نزديک ادينبورو در اسکاتلند بزرگ شد.خانواده اش مي خواست او حقوق بخواند ولي خودش مقاومتي کاستي ناپذير نسبت به همه چيز جز فلسفه و حکمت در خود احساس مي کرد .ولي در عصر روشنگري همزمان با انديشمندان نامدار فرانسوي مانند ولتر و روسو به سر مي برد ، در اروپا فراوان سفر کرد و در اواخر عمر به ادينبورو برگشت و در آنجا اقامت گزيد.اثر عمدهء او رساله دربارهء طبيعت انساني در بيست و هشت سالگي نويسنده منتشر شد، ولي هيوم معتقد بود انديشهء کتاب در پانزده سالگي به فکر او رسيد.فلسفهء هيوم با ديگران فرق داشت .هيوم بيش از هر فيلسوف ديگري جهان روزمره را نقطهء آغاز آموزه هاي خود قرار داد.هيوم اهل تجربه بود ، از اين رو در صدد برآمد کليهء مفاهيم و ساختارهاي فکري درهم برهمي را که جماعت مردان فيلسوف از خود در آورده بودند سازمان بخشد.خرمني از نظرات فلاسفه ،کتبي و شفاهي ، از سابق ، از قرون وسطا و فلسفه عقلي قرن هفدهم روي هم جمع شده بود .هيوم گفت: بهتر آن است که به تجربهء آني خود از جهان برگرديم .هيچ فيلسوفي هرگز نخواهد توانست ما را به ماوراي تجربه هاي روزانه ببرد يا قواعدي مغاير تاملات حيات روزانه براي سلوک و رفتار در اختيار ما بگذارد.هيوم مي خواست بداند کودک چگونه دنيا را تجربه مي کند .هيوم ابتدا به اثبات مي رساند که بشر دو نوع ادراک دارد ، يکي تاثرات و ديگري تصورات.مقصودش از(تاثرات)احساس آني هستي خارجي است، و مقصودش از (تصورات) ياداوري اين احساسها.اگر دستت از اجاقي داغ بسوزد (تاثر) آني پيدا مي کني و بعدها مي تواني به ياد آوري که دستت را سوزاندي.يادآوري آن تاثر را هيوم (تصور) مي نامد.هيوم افزون بر اين تاکيد کرد که تاثرات و تصورات مي توانند ساده يا مرکب باشند.هيوم به احتمال همعقيدهء دکارت بود که مي گفت : فرايند فکري را بايد از پي بنا نهاد .منظور هيوم آن است که ما گاه تصورات مرکبي پيدا مي کنيم که در دنياي مادي مصداق ندارد.مثله اسب بالدار .در همهء اين موارد بايد پذيرفت که اينها را ذهن بشر ساخته و پرداخته و چه خوب هم از عهده برآمده است.هر عنصري از اينها زماني احساس شده و به صورت(تاثر) حقيقي پا به صحنهء ذهن ما نهاده است.ذهن در واقع هيچ گاه چيزي از خود در نمي آورد .چيزها را در کنار هم مي نهند و (تصورات)واهي مي سازند.هيوم مي خواست هر تصوري را بکاود و ببيند آيا ترکيب آن با حقيقت وفق مي دهد .ابتدا بايد در مي يافت هر تصور مرکب از چه <تصورات بسيطي>درست شده است.و همين نوعي روش انتقادي در اختيار او گذاشت که قادرش ساخت تصورات ما را تجربه و تحليل کند و افکار و انديشه هايمان را سر و سامان بخشد.در زمان هيوم ، بسياري مردم تصورهاي بسيار واضحي دربارهء (بهشت) داشتند.اگر يادت باشد دکارت گفت: تصورات <روشن و دقيق> خود تضمين آن است که چيزي همانند واقعا وجود داشته است.پس بي درنگ درمي يابيم که تصور ما از (بهشت) ترکيبي است ازعناصر متعدد مختلف.ولي هيوم تاکيد مي ورزد که تمام عناصري که ما در تصور خود به هم مي چسبانيم لاجرم روزگاري به شکل <تاثرات ساده> وارد ذهن ما شده است.آدمي که در عمرش زر نديده است نمي تواند خيابانهاي زرين به تصور آورد.او تصورش در مورد خدا نيز به همين گونه بود .او مي گفت فرض کنيم ما خدا را در وجودي بي نهايت هوشمند، دانا، و مهربان مي پنداريم، در اين حالت از خدا تصور(مرکب) داريم ،يعني وجودي بي نهايت هوشمند ، بي نهايت دانا ، و بي نهايت مهربان.و اگر هيچ وقت هوشمندي، دانايي، و مهرباني را نشناخته بوديم ، اين چنين تصوري از خدا به ذهنمان راه نمي يافت.در هر حال، هيوم مخالف تمام افکار و تصوراتي بود که نتوان ريشهء آنها را در ادراکات همانند حسي يافت.مي گفت ميخواهد بر همهء تصورات بي معنايي که از دير باز بر افکار ما بعد طبيعي سايه افکنده است و مايهء بدنامي آنها شده است خط بطلان بکشد.به گفتهء هيوم منيت چيزي نيست مگر انبوه يا مجموعه اي از ادراکهاي مختلف، که با سرعت باور نکردني يکي پس از ديگري مي آيند و پيوسته در تغيير و در حرکت اند.درست همانند نقشهاي پردهء سينما، که چنان به سرعت عوض مي شوند که نمي فهميم فيلم از تصويرهاي تک تک ساخته شده است.تصويرها در حقيقت متصل به هم نيست، بلکه مجموعه اي از لحظات آني است.بايد بيافزايم که تحليل هيوم از ذهن انسان و انکار منيت تغيير ناپذير نزديک به ۲۵۰۰ سال پيش در سوي ديگر جهان عنوان شد به وسيلهء بودا.عجيب است که فکر اين دو چقدر به هم شبيه است.از ديد بودا زندگي رشته اي از فعل و انفعالات مادي و معنوي است که مردم را مدام در حال تغيير و دگرگوني نگه مي دارد.مرد بالغ همان کودک نيست ، و من امروز همان آدمي نيستم که ديروز بودم.بودا مي گويد، چيزي وجود ندارد که بتوان گفت، اين از آن من است.يا <اين منم> بدين قرار<من> يا منيت لايتغيري در کار نيست.مي داني بودا درست پيش از مرگ به پيروان خويش چه گفت؟ زوال در ذات همه چيزهاي مرکب است.رستگاري خود را خود با سعي و جديت به دست آريد.به هر تغدير مي دانيم که هيوم هر گونه تلاش در راه اثبات جاودانگي روح يا وجود خدا را مردود مي داشت.معني اين حرف آن نيست که وي منکر هيچکدام شد.بلکه به زعم او ، ثابت کردن ايمان از راه عقل انساني خودنمايي عقليمان است.هيوم مباني ايمان مسيحي را قبول نداشت ولي خدا شناس مذهبي نيز نبود.چيزي بود که مالاادري(agneostic) مي خوانيم.هيچ وقت نگفت به معجزه باور دارد ، بلکه بيشتر برعکس.اما بر اين نکته تاکيد نهاد که مردم ظاهرآ سخت به چيزي نياز دارند که امروزه رويدادهاي ماوراءالطبيعي خوانده مي شود.مطلب اين است که معجزه هايي که ما داستانش را مي شنويم همه و هميشه يا در جايي بسيار دور يا در گذشته اي بسيار دور اتفاق افتاده است.هيوم، در حقيقت، معجزات را بدين سبب رد مي کرد که هيچکدام را خود تجربه نکرده بود.ولي در ضمن تجربه هم نکرده بود که نمي توانست اتفاق بيفتد.هيوم مي گويد، معجزه انحراف از قوانين طبيعت است.ولي در ضمن معنا ندارد که مدعي شويم ما قوانين طبيعت را تجربه کرده ايم.بر طبق تجربهء ما سنگ را که رها کنيم به زمين مي افتد ، و اگر روزي نيفتاد خوب،آن وقت آن را هم تجربه کرده ايم.به زبان هيوم افتادن سنگ را به زمين بارها تجربه کرده اي .ولي هيچ وقت تجربه نکرده اي که هميشه به زمين مي افتد .معمولا مي گويند سنگ به علت قوهء جاذبه به زمين مي افتد چون بارها اين رويداد را ديده اي .هيوم نيز عينا همين را مي گويد.چنان عادت کرده اي اين دو امر را در پي هم ببيني که انتظار داري هر دفعه سنگي رها کردي اين روي بدهد.مقصود از مفهوم <قوانين خلل ناپذير طبيعت > همين است. و ما هنوز در کانون فلسفهء تجربهء هيوم هستيم. و هيوم حتما مي افزايد که کودک هنوز بردهء انتظارات عادت نشده است، بنابراين فکرش از من و تو بازتر است .کودک شايد فيلسوف بهتري نيز باشد.چون بدون هر گونه عقيدهء پيش پنداشته به ميدان مي آيد. واين، بارزترين فضيلت فيلسوف است .کودک جهان را آنگونه که هست درک مي کند، و هر چيز را در محدودهء تجربهء خود مي بيند .هيوم در بحث خود دربارهء نيروي عادت بر <قانون عليت > تاکيد مي گذارد.طبق اين قانون هر چه روي مي دهد علتي دارد.هيوم با تجربه گرايي در زمينهء اخلاقيات مخالفت کرد .تجربيان هيشه گفته بودند توانايي تشخيص حق از ناحق ذاتي عقل انسان است .مفهوم به اصطلاح، حق طبيعي را از زبان بسياري فلاسفه، از سقراط گرفته تا لاک شنيده ايم.ولي به گفتهء هيوم ، عقل نيست که گفتار و کردار ما را تعيين مي کند عواطف ماست.اگر تصميم گرفتي به آدم محتاجي کمک کني ، اين کار را به خاطر احساسات مي کني ، نه بخاطر عقلت .به گفتهء هيوم ، همه براي رفاه ديگران احساس دارند .همه ما از توان رحم و دلسوزي برخورداريم .و اين به عقل ما ربطي ندارد .پس به اين نتيجه مي رسيم که نمي توانيم عقل را معيار رفتار خود قرار دهيم ، رفتار با مسئوليت ربطي به استحکام عقل ندارد ، بلکه منوط به گسترش دادن احساسات خود در مورد اسايش ديگران است.