*اين پست و از افراد کمتر از ۱۸ سال خواهش مي کنم که نخونند چون شايد براي افکارشون هنوز رسيده نشده باشه و نتونند اونو درک کنند و به گروه سنيشون نخوره .چون من روي اين مسائل کمي دقت مي کنم و حساس هستم خواهش مي کنم کساني که از ۱۸ سال کمتر هستند خواهشا اين پست و نخونند.اين مسائل بايد گفته شود در حيطهء خود اما چون اينجا مکاني است آزاد پس خوده خوانندگان بايد بر روي اين مسائل دقت کنند و اگر مي بينند که مسائلي را خود نمي توانند در گروه سني خود هضم کنند بايد به هشدارهاي مديران سايتها دقت کنند و وارد حيطه اي که مربوط به گروه سني خودشون نيست نشوند.از دقت عمل خوانندگان عزيزم متشکرم. دوستداره همه شما حسام.******************************************************************************هومن رفت ناهار و همون که گفته بود و تهيه کرد و آورد همونطور که ميز و آماده مي کرديم من تصميم گرفتم براي ضيافت شام آخر هفته کمي با هومن کار کنم تا شايد بتونه در مقابل اقوام و آشنايان مينا آداب غذا خوردن تشريفاتي و ياد بگيره که اونجا خرابکاري نکنه .البته نگران اون موضوع نبودم اما هومن اخلاقي داشت که هر جا مي رفت سريع با افراد اونجا انس مي گرفت فقط دوست داشتم که بتونه جلوي مينا و اقوامش از تشريفات چيزي کم نزاره .به همين دليل همانطور که ميز و آماده مي کرديم گفتم: هومن مي خوام ببينم چطور مي توني يک شام تشريفاتي و سرو کني .اون که با نگاههاي عاجزانه به من نظاره مي کرد گفت: بابا بي خيال من اونقدر گرسنمه که حالا حوصلهء اين چيزا رو ندارم بزار براي يه وقت ديگه .من دستم و زير چونم گذاشتم و گفتم: نخير براي اين کار حتما بايد همين الان که فرصتش پيش اومده انجام بدي ، من که جلوي غذا خوردنت و نمي خوام بگيرم فقط مي خوام آدابش و بيبينم بلدي يا نه؟ حالا برو يه کارد و چنگال از آشپزخونه بيار تا بهت بگم.اون که با بي ميلي به من نگاه مي کرد گفت: حسام حالا تو هم وقت گير آورديا من امروز اونقدر گشنمه که حوصلهء اين کارا رو ندارم جونه من بيا بيخيال شو.من قاطعانه نگاش کردم و گفتم: ميري يا نه؟ اون تو چشمهام نگاه کرد گفت: اه ه ه ه . و بلند شد و رفت تو آشپزخونه و بعد از چند دقيقه با يه کارد ميوه خوري و يه چنگال اومد پشت ميز و چشم تو چشمم انداخت و گفت: بفرماييد عالي جناب من حاضرم.من با بي خيالي نگاش کردم و گفتم: ابله با کارد ميوه خوري مي خواي غذا رو سرو کني ،کارد غذاخوري ما نداشتيم؟ اون باز با بي ميلي آهي کشد و گفت:اي بابا حالا فکر کن اين يه کارد غذاخوريه ، الان که کسي اينجا نيست و تو هم فقط مي خواي يادم بدي بي خيال شو ديگه اينقدر نپيچون ما رو .غذا از دهن افتادا .من باز تو صورتش نگاه کردم و گفتم: بسيار خوب از دست تو تنبل . کارد چنگال و ازش گرفتم و گفتم: خوب دقت کن ببين من چيکار مي کنم و چي مي گم بعد تو هم يه بار انجام بده ok .نگام کرد و سرش و به معني تاييد تکون داد و با مسخرگي به من فهموند که زودتر شروع کنم.من ادامه دادم و گفتم: ببين هومن در مقابل يه کسايي که محترم هستند و آدابي و سر ميز شام رعايت مي کنند ما هم بايد موقيد باشيم و اون آداب و رسوم و در مقابل اين افراد حفظ کنيم و ما هم رعايت کنيم مخصوصا اين که تازه هم با اين افراد آشنا ميشيم ديگه خيلي بايد رعايت کنيم اين آداب و رسوم و تشريفات را.يکي از همين آداب و رسوم خوردن غذا سره ميزه.وقتي که پشت ميز قرار ميگيري بايد دستمال سفيد و که جلوت قرار گرفته رو يا رو پاهات بندازي يا جلوي سينت آويزون کني که اگر قطره اي نوشيدني يا سس يا چيزه ديگه اي از چنگات يا قاشقت چکيد روي اون بريزه نه روي لباست بعدشم بر مبناي غذايي که برات مي آورند بايد کارد يا قاشق يا چنگالش و بدوني که کدوم هست انتخاب کني .حالا ما فکر مي کنيم که غذاي ما همون يه تيکه گوشت مرغ يا بيفتک يا استيک هست ، کارد و دست راست مي گيري و چنگال و دست چپ، براي شروع غذا بايد با چنگال گوشه اي از استيک خودت و انتخاب کني و چنگال و در اون قسمت فرو کني و بعد با کارد خيلي ملايم به گوشت بکشي و تکه اي از اونو برش بدي البته تکه اي کوچيک. بعد وقتي که تکه گوشتت و با کارد ي که جلوتر از چنگال قرار گرفته برش دادي چنگال و خيلي ملايم گوشهء لبت مي زاري و آروم اونو با دندان و لب از چنگال جدا مي کني و خيلي کوچيک کوچيک مي جوي و ادامه دادم: حالا من اين کارو انجام مي دم تا تو ببيني.و مشغول شدم همانطور که گفته بودم و انجام دادن.وقتي اين کارو کردم رو به هومن کردم و گفتم:حالا تو شروع کن.اون نگاهي کرد و شروع کرد به خنديدن و گفت: حسام به خدا همهء اينايي و که گفتي و بلد شدم و يه موقع ديگه همرو برات انجام مي دم فقط بزار امروز و اين ناهار و بزنيم تو رگ که خيلي طلبه شدم اين ناهار و با دست بخورم که خيلي با دست مي چسبه مخصوصا جوجه که بايد به دندون کشيد .و با دست يه تکه جوجه کباب و از توي بشقاب برداشت و به طرف من گرفت و ادامه داد:بيا به دندون بکش ببين چي گرفتم حال کن .رفتم خونه و يه بطر از اون شرابهاي پدرم که خيلي عاليه هم آوردم که فقط کافيه يه لب بزني ميبرتت توآسمون، دوغشم که ديگه نگو و نپرس بزن به بدنت حال کن تا بعد من هم برات يه جور کلاس بزارم جلوي آشناهاي مينا که کف کني.من که از تعريف و تمجيدهاي هومن گرسنگيم برانگيخته شده بود اون لقمه جوجه کباب و از دست هومن گرفتم و گفتم: قبوله ولي به شرط اين که حتما اين چيزايي و که بهت گفتم و ياد بگيري و شروع کردم به گاز گرفتن لقمه. همانطور که مشغول خودن ناهار بوديم من رو به هومن کردم و گفتم: معلوم نشد اين رفيقت کجا رفت ؟ چي شد؟ اون که دهنش پر بود و يه طرفه لپش از خوردن غذا قلنبه شده بود گفت:نمي دونم کجا رفت، پسره خوبي اما با پدرش درگيره همش با هم جرو بحث مي کنند و حرفشون ميشه مي خواد بره به کانادا اما باباش خرجش نمي کنه و ميگه ندارم اونم همش سره همين موضوع با باباه درگيره اينور و اونور پلاسه اما پسره خوش قلب و مهربونيه هر کاري از دستش بر بياد براي اين و اون مي کنه من از وقتي باهاش آشنا شدم چيزه بدي ازش نديدم اما سره يه موضوع باهاش موافق نيستم.من نگاش کردم و گفتم : سره چه موضوعي؟ اون نگاه معنا داري به من انداخت و گفت : حالا بعدآ بهت مي گم زياد گير نده که بدوني.من لقمه اي و که تو دستم بود و تو بشقاب گذاشتم و گفتم: نه بايد بهم بگي .اون تو چشام نگاه کرد وگفت: اين تن بميره گير نده بهت مي گم بعدآ حالا بزار ناهار بخوريم.در همين بين که من داشتم گير مي دادم به هومن که از موضوع خبردار بشم زنگ در به صدا در اومد.من و هومن نگاهي به هم انداختيم و با تعجب من گفتم: يعني کي مي تونه باشه؟ هومن همونطور که داشت لقمه تو دهنش مي جويد گفت:نمي زارن يه ناهار کوفت کنيم و بلند شد و رفت به طرف اف اف .اولش پرسيد که کيه اما بعد خيلي خودموني ديدم داره حرف مي زنه در و باز کرد و رفت به طرف دره آپارتمان و برگشت .با تعجب ازش پرسيدم که کي بود.با خنده نگاهي به من انداخت و گفت: همون که نگرانش بودي... فرزاد بود.من رو به هومن گفتم: حتمآ هم ناهار نخورده ؟ حالا چيکار کنيم ما که اندازهء خودمون تهيه کرديم.هومن مکثي کرد و گفت: بابا بيخيال ديگه اونقدر هم باهاش رو دروايسي ندارم که از خودمونه بار اول چون تو باهاش آشنا نبودي اونجوري گفتم حالا ديگه از خودمونه يه چيزي دور هم مي خوريم اگه سير نشديم من ميرم بازم مي گيرم ميام.در همين بين بود که فرزاد وارد آپارتمان شد دستي داديم و حالو احوالي کرديم و نشست پشت ميز و با ما شروع کرد به غذا خوردن فرزاد پسر سبزه رو و خوش چهره اي بود با اندامي تقريبآ لاغر ولي تو پر که صداي قشنگي هم داشت که موهاي بلند او چهرهء استخوانيش را زينت مي داد .من ازش پرسيدم که صبح کجا رفته بود و اون علت غيبت خودش و برامون گفت که چه موضوعي پيش اومده بوده که از خونه رفته بوده بيرون.بعد از خوردن ناهار، هر کدوم يه گلاس شراب ناب قرمز محصول پدر هومن و زديم تورگ و تا شب گفتيم و خنديديم چون با خوردن اون شراب بيرون رفتن کمي برامون دشوار بود و خطرناک .با خوردن اون شراب کمي هم رومون به هم باز شده بود البته ديگه دير وقت شده بود و طبق معمول بايد مي خوابيديم .من بدنم بسيار گرماييه و شبهاي بهاري و تابستاني و حتي زمستاني بدون لباس به تختخواب مي رم اون شب هم اونقدر نوشيده بوديم که اصلا منگ شده بودم و حاليم نشد که چجوري رفته بودم تو تختخواب ، نيمه هاي شب بود که تو تختم غلطي زدم ولي احساس کردم تنه گرمي هم در کنارم وجود دارد ، در حال مستي فکر کردم که خيال مي کنم با دو بازوانم اونو در آغوش کشيدم و به خودم چسبوندم باز فکر کردم متکاست و من خيال مي کنم اما کمي که بيشتر لمس کردم ديدم اندام انساني است برهنه که در دستانم جاي گرفته ، چشمهام و با سنگيني باز کردم خيلي دقت کردم ببينم که درست حدس زدم يا نه ، با ناباوري ديدم که فرزاد هست که در تخت من و زير شمد من جا گرفته با تنه نيمه برهنه، بلند شدم و نگاش کردم و آروم دره گوشش گفتم: فرزاد اينجا چيکار مي کني ؟ مگه تو اتاق هومن نمي خوابيدي ؟ اون تکوني خورد و برگشت و خيلي شهوت آلود رو به من کرد و گفت:نه مي خوام امشب اينجا پيشه تو بخوابم و لبهاش و نزديک لبانم آورد و لبانم و بوسيد .من در اون حال بيشتر به کامجويي راغب بودم اما باز متوجهء منظورش نشدم و گفتم:چيکار مي کني فرزاد مگه تو همجنسگرايي که مي خوايي تو تخت من بخوابي ؟ اون باز خندهء شهواني کرد و گردن منو بوسيد و گفت: مگه تو نمي دونستي ؟ هومن مگه بهت نگفته بود .من که حالا داشتم از بوسه هاي فرزاد که روي گردنم دونه دونه مي نشست داغ مي شدم گفتم:خب حالا اين کارت چه مني ميده ؟اون آروم اومد کنار گوشم و گفت: من صورت هر کس و که ببينم مي دونم که همجنسگراست يا نه تو هم بايد همجنسگرا باشي درسته؟ من سر اونو که روي گردن و گوشهام متمرکز شده بود و با دست جلوي صورتم گرفتم و مدتي تو چشمهاش خيره شدم اون اروم لباش و به طرف لبانم مي آورد تا حدي که بينيهايمان به هم لمس مي شد من سر خودم و عقم مي بردم و اون صورتش و لبانش و نزديکنر مي اورد تا اندازه اي که لبانمان به هم گره خورد و من شرع کردم وحشيانه لبانش و بوسيدن که ناگهان اون خودش و از زير شمد بيرون کشيد و شلوار جينش و که هنوز تنش بود و دگمه هاش و دونه دونه باز کرد و آروم از پاش کشيد پايين شرت سفيدش و جورابهاي سفيدش در تاريکي شب نمايان بود اومد جلو من که بهش خيره شده بودم و نگاش مي کردم ، گفتم: اندامه خوب و عضولاني داري .اون که چشماش برق مي زد گفت:سرورم اجازه ميده بيام زيره شمدش؟ من نگاهي با تعجب بهش انداختم و گفت: سرورم ؟ يعني چي اين حرف؟اون باز لبخند شهوت آلودي به لباش انداخت و گفت: من بردهء شما هستم سرورم ، کافي شما امر کنيد تا هر آن کاري را که ميل داريد انجام دهم.من با تعجب و خنده گفتم: اين حرفا به تو نمي آد منو سر کار گذاشتي .که ديدم شمد و کنار زد و اومد کنارم و دوباره شروع کرد لبانم و بوسيبدن و من هم لبان او را بوسيدم .اون لبانم را مي بوسيد و گردنم را گاز مي گرفت و سينه هايم را مي ليسيد و به همان شکل پايين مي رفت تا جايي که جز لذت چيز ديگري در پوست بدن رژه نمي رفت به ناگاه ديدم آلت را با ولع تمام مي بلعد و مي ليسد چشمانم ديگر تا به تا شده بود گويي در آسمان پرواز مي کنم من سرم از تخت آويزان شده بود و موهاي فرزارد را با دوست چنگ مي زدم و مي فشردم و او همچنان مي ليسيد .در يک لحظه ديدم او به رو خوابيد و گفت : بنشين روي کمرم و آلت خودت و بمال روي کمرم و همه جاي بدنم سرورم .من همانطور که خواسته بود روي کمرش نشستم و شونه هاشو تو دستام لمس کردم تا پايين قوص کمرش کشيدم و گردنش و بوسيدم و گاز گرفتم و رفتم پايين. دستانم و تو دستهاش گره دادم بقل گوشش گفتم: خوبه . دوست داري.اون که لبانم و گرفت و بوسيد گفت: عالي عالي ديووونم کن .او برگشت و من روي شکمش نشستم اون همانطور که نگام مي کرد گفت: بمال روي سينهام و رو صورتم و چشمهام و گوشهام زود باش سرورم زود باش.من هم همون کارو براش انجام دادم آروم به موازاتش به روش خوابيدم .اون پاهاش و گذاشت روي شونهام و گفت: حالا مي توني آروم جاش بدي حالا زود باش دارم ديوونه مي شم بعد از چند دقايقي هر دو عرق کرده و در اوج لذت چشم در چشم هم دوخته بوديم و با هم راز و نياز مي کرديم که در يه لحظه چشمانم تا به تا شد و رسيدم به اوج لذت در اون زمان کلماتي مي گفتيم که فقط خودمون مي تونستيم به معنيش برسيم و در دنيايي بوديم که فقط خودمون مي تونستيم درکش کنيم .در همون لحظه اون رو به من کرد و گفت: حالا دوست دارم بريزيش روي سينه و صورتم خواهش مي کنم بريز آه ه ه ه ه آره ه ه ه ه و در لحظه اي بعد براي اون بود که فوران مي کرد به روي سينهء من و هر دو پر حرارت و سبک شده بوديم و اين حرارت و گرما بود که از تک تک سلول هامون داشت بيرون مي اومد و به ما آرامش مي داد و آروممون مي کرد .حالا آروم داشتيم لبان همو مي بوسيديم و در هم گره مي خورديم .پنجره باز بود و نسيم خنک و لذت بخش بهاري بامداد داشت تنهامونو نوازش مي کرد .با آرامش موهاي بلندش و نوازش مي کردم و اونو به خودم مي چسبوندم و اون هم بازوانم را نوازش مي داد و در همين حال هر دو به خواب رفتيم.ادامه دارد
http://keykavos.blogsky.com/