*چشمهام و با سختي باز کردم خيلي خسته بودم و شب قبلش هم دير خوابم برده بود ، وقتي به ساعت ديواري روبرو ن
گاه کردم با ناباوري ديدم ساعت ۱۲ ظهر رو نشون ميده تا چشمم به ساعت افتاد و يادم اومد که چقدر دير از خواب بيدار شدم ، سريع از تختخواب بيرون اومدم تا ببينم اين دو تا که ديشب تو حال و هواي خودشون نبودند يه وقت دسته گلي به آب نداده باشند که با ناباوري ديدم فقط هومن رو تختش خوابه و از دوستش خبري نيست .به اطراف نگاهي انداختم تو دستشويي و حمام و هم ديدم اما خبري از فرزاد نبود رفتم کنار تخت هومن و با يه تکون آروم صداش کردم و گفتم:پاشو که خواب مونديم هر دوتامون معلوم نيست دوستت کجا رفته .اون که چشمهاش تا به تا شده بود و با سنگيني چشمهاش و باز مي کرد گفت:دوست کيه؟ بزار بخوابم.من که از اين حرکاتش به ستوه اومده بودم محکمتر تکونش دادم و گفتم: ابله بيشعور مهمون دعوت مي کني بعد بدون صبحانه و پذيرايي ولش مي کني به امان خدا .اون که تازه متوجه شده بود که موضوع از چه قراره يه دفعه از چاش پريد و دستي به چشمهاش کشيد و با تنه نيمه عريان گفت:يعني چي مگه فرزاد اينجا نيست ؟من که متوجه شده بودم که اون خوابش سنگين شده بوده و تازه خواب از سرش پريده بوده با خوشرويي گفتم:صبت بخير پسر خوابالو .اون که چشمش به من افتاد لبخنده کوچيکي رو لباش انداخت و با خواب آلودگي گفت :صبت بخير حسام . حالا که ديدم ديگه خواب از سرش پريده اون ملايمت از رو صورتم رفت و با جديت گفتم : اينجوري مهمون دعوت مي کني آره و ادامه دادم: بيچاره حتما صبح زود از خواب بيدار شده ديده ما خوابيم دور خودش چرخيده بعد هم که ديده ما بيدار نمي شيم مجبور شده بره يه جايي صبونه بخوره .اينه رسم مهمون نوازي .؟اون که حالا تازه فهميده بود چي شده دوباره طاق واز خوابيد و گفت: بابا بي خيال اون که از اين اخلاقا نداره حتما رفته ديگه .من نگاش کردم و گفتم: اين بود دوست شفيقتون که ديشب هي جلوش کلاس مي ذاشتيد و به من سفارش مي کرديد که مراعاتشونو بکونم.اون که حالا خميازه اي مي کشيد گفت:خب تا وقتي که بود، اي جلوش مجبور بودم که اينکارو بکنم اما حالا که خودش رفته که ديگه کاريش نمي شه کرد.من نگاهي به سر تا پاش کردم و نيم تنه اي که زير شمد بود و شرتي که چماله شده بود و به گوشهء اتاق پرتاب شده بود. نمي خواستم عمل ديشب و به روش بيارم ولي خيلي علاقه داشتم بدونم اون همجنسگراست يا نه اين شد که ازش پرسيدم:جلوي دوستتون بدون شرت خوابيديد؟ اون که از اين سوال من چشمهاش گرد شده بود و متوجه شده بود که از ديشب يادش رفته که خودش و مرتب کنه دوباره از جاش پريد و به اطراف نگاه کرد و کمي صورت خودش و که از هيجان سوال من سرخ شده بود و ملايم کرد و با آرامش همراه با هيجان گفت: هههيچي بابا من و تو و دوستاني که باهاشون رفيقيم که اين حرفارو نداريم هر چي من دارم اونم داره ديگه حالا چه لخت بخوابيم چه با پيجامه هر دو از يه جنسيم ديگه.من که حالا ديگه نمي خواستم مسئله رو بيشتر از اين بازش کنم بيخيالش شدم و ديگه ازش بيشتر از اون سوال نکردم چون راست مي گفت ما زياد با هم اين حرفها رو نداشتيم و حتي منو هومن هم بارها و بارها در کنار هم بدون پوشش آنچناني قرار گرفته بوديم حتي در کنار دوستانمون که باز از اين طريق سوال کردنام نمي تونستم متوجه بشم که اون صد در صد همجنسگراست يا نه بايد اين موضوع و براي وقت ديگر مي گذاشتم که همين کارو هم کردم و موضوع و عوض کردم و گفتم:ببين هومن تو خيلي داري مشنگ بازي در مي آري اخه احمق براي چي پک مي زني به اون حشيش لعنتي مي دوني چه عواقبي داره بعدها .اون که حالا لخت و اور از زير شمد نازک بيرون اومده بود و داشت شرتش و پاش مي کرد گفت:بابا بي خيال حالا با يه دوست يه پکم به اون سيگار زديم طوري نمي شه که.من که روي لبهء تخت نشسته بودم گفتم:آره ه ه طوري نمي شه فقط چند ساله ديگه تبديل ميشي به يه آدمه بي خاصيته چروکيده که به درده هيچي نمي خوره.اون نشست کنارم و ادامه داد: بابا با يه پک که کسي معتاد نمي شه ولي حسام نمي دوني چيه، اين که حالا به اون صورت قوي نيست ولي يکي دوتا دود بگيري با تل نمي دوني چه حالي ميده وقت سکس کردن اگه کوکايين باشه که که ديگه خداست که البته اون ديگه به دست ما نمي رسه براي کله گنده هاست .يه دوتا دود بگير برو رو کار مگه به اين زودي انذال ميشي حالا تلمبه بزن عينه تو اين فيلم سوپرا يک حالي ميده يک حالي ميده .من نگاهي بهش کردم و لبخندي بهش انداختم و گفتم: تمام اين عمليا و معتادها هم اول همين فکر شما رو داشتند که حالا به اين روز نشستند فکر نمي کردند که روزي اينجوري پيزوري و از کار افتاده بشن.اون دستش و گذاشت رو شونه هاي من و گفت: بابا اونارو ولشون کن بايد به خودت برسي هفته اي يه بار که طوري نمي شه اگه خودت و حسابي با خورد و خوراکيهاي مقوي بسازي نه پاي چشت سياه ميشه نه لاغر ميشي.من با دست ضربه اي به شکم هومن زدم و گفتم: پاشو اينقدر ور نزن اولش خودت و با اين حرفا گول مي زني بعدش که تا خرخره رفني تو گل فرو مي فهمي که چه بلايي به سره خودت آوردي. معتادا رو نديدي که زناشون ازشون طلاق مي گيرند يا روسپي مي شن فکر مي کني براي چيه؟ براي همينه که ديگه نمي تونند همسران خودشونو ارضاء کنند يعني ديگه ناه ندارند که اين کارو بکنند. بعدشم اول هر چيزي خوبه ولي بعدش عادي ميشه برات.نشئگي همون دفعهء اولش لذت بخشه اما دفعهء بعد که بخواي به اون نشئگي اوليه برسي بايد بيشتر مصرف کني و همين طور دفعات ديگر تا به حدي که ديگه اصلا ارضات نمي کنه و تو مجبور ميشي که فقط اين مواد و استفاده کني براي اين که بدن درد نگيري اون وقت کم کم بي مصرف ميشي و بعد هم انقدر ضعيف ميشي که اگر به داد خودت نرسي زندگي برات تموم ميشه و در آستانهء جواني پر پر ميشي .در حال حاضر علم انقدر پيشرفت کرده که براي لذت جويي هاي جنسي از قرصها و اسپريهايي بتوني استفاده کني که لذت جنسيت و دو برابر کنه و طولاني که طرف مواد مخدر ديگه نري.بعدشم حالا اين لذت جوييهاي جنسي آنقدر مهم که ما بخواييم براش زندگيمونو و عمرمونو هدر بديم و بخاطرش از يه زندگي طبيعي دور بمونيم .نگاه به جونهاي هم سن و سال خودمون بنداز ببين چه طور در سن جواني از بين مي رن و ديگه به درده هيچ چيز نمي خورند و از اجتماع ترد مي شن و قوره نشده مويز مي شن .خب مي ارزه که آدم بخاطر يه کامجويي لذت بخش يا چيزهاي کاذب ديگه عمرش و به حراج بزاره.هومن که تا اون لحظه حرفام و ميشنيد و سکوت کرده بود گفت:نمي دونم بابا چي بگم .فکرم هم ديگه کار نمي کنه .اين دنياي ما اونقدر خسته کنندس که آدم نمي دونه چجوري از اين يکنواختي بيرون بياد هر روز فکرهاي مختلف اصلا نمي دونيم کجا هستيم و بعد به کجا مي ريم همش سر در گمي ، خطرات همه جا در کمينت نشستند بيماريهاي محلک از طرف ديگه فشارهاي اجتماعي و خانوادگي مشکلات روزمرهء اقتصادي ، فقط مي خواي دمي براي خودت باشي از اين دنياي کذايي دور بشي به دنبال چيزي مي گردي که حالت و دگرگون کنه تا از اين حال در بيايي ، طرف اين مواد آرامبخش هم که ميري از طرف ديگه مشکلات خاص خودش و داره که اصلا نمي دوني چيکار کني اه ه لعنت به اين دنيا.من که ديدم داره حالش دگر گون ميشه و ميره تو فکرهايي که براش مفيد نيست گفتم: راستي براي پنجشنبه مينا دعوتمون کرده به يه ضيافت شام.اون که سرش پايين بود سرش و بالا آورد و گفت: اوووو چه عالي جشنه يا پا رتي؟من نگاش کردم و گفتم: يه ضيافت شامه براي آشنايي ما با اقوامش. ما هستيم و اقوام مينا و خوده مينا .و ادامه دادم : چون مينا اون شب تو رو هم ديده بود و در اصل تو واسطهء آشنايي ما بودي تو رو هم به اين ضيافت دعوت کرده .ببينم لباس مناسب براي اين ميهماني شام داري ؟ اون نگاهي به من انداخت و خنده اي کرد و گفت: نه پسر خوب من که با خودت بودم هر جا که رفتيم. لباس آنچناني ندارم براي ميهمانيهاي آنچناني .من نگاهي به قد و قامت هومن انداختم و گفتم: اشکالي نداره من کت و شلوار و کروات زياد دارم درسته که قد تو از من کمي بلند تره ولي فکر کنم کت و شلوارام بهت بخوره هر چند که لباسهاي اسپرت منو هم گاهي مي پوشي حتما کت و شلوارام هم بهت مي خوره اگر هم نخورد يه دست کت و شلوار برات تهيه مي کنم فقط ميمونه آداب و رسوم خوردن شام ،ببينم چقدر از اين آداب و رسوم بلدي؟اون با تعجب گفت: ببينم حسام مگه ما مي خواييم کجا بريم که اينقدر آب و تاب بهش مي دي؟ من نگاش کردم و گفتم: ما مي ريم به يک ضيافت شامه خيلي مجلل يعني همون با کلاس شما که به دعوت اقوام نزديک مينا از ما شده.ما هميشه در کنار هم شام مي خورديم و ناهار و ديگرچيزهاي ديگه که خيلي دوستانه بود اما اينجا جاي دوستانه نيست و محيطي است براي آشنا شدن به همين علت بايد آداب و رسومش و بلد بود.اينجا محيطي که ما مي خواييم با اشخاص تازه و با کلاسي آشنا بشيم که بايد در سطح خودشون رفتار کرد در رفتار و آداب .هومن که خيره شده بود به من گفت: بابا بي خيال ما نيستيم.من که تو چشمهاش نگاه مي کردم گفتم: منم همين آرزو رو داشتم که تو نباشي ولي مينا دعوتت کرده و چاره اي نيست بايد بيايي .اون ادامه داد: يه بهونه اي بيار ديگه بگو گرفتار شد.گفتم: اون ميدونه تو با من زندگي مي کني و نمي تونم بهونه اي بيارم مجبوري که در اين ضيافت شام باشي .اون سرش و پايين انداخت و گفت: حالا تا آخر هفته خدا بزرگه ببينيم چي ميشه. حالا ناهار چي داريم که دارم از گرسنگي پس ميرم.منم با افسوس نگاش کردم و گفتم:منم مثل تو گرسنه ام ناهار چي بخوريم؟ با خنده نگام کرد و گفت: هيچ چيز تو اين روز تعطيل و فصل بهار نمي چسبه جز چند سيخ جوجه کباب و دوغ و يه گلاس شراب قرمز ويه موزيک دلچسب .منم که از اين حرفش به وجد اومده بودم گفتم: پس بجنب لعنتي تا يه حال مشتي ببريم .اون گفت: مي خوايي درست کنم يا آماده بگيرم؟ نگاهي به ساعت انداختم و گفتم : آخه ديوونه الان ۲ ساعت از وقت ناهار هم گذشته چجوري مي خواي آمادش کني برو بگيرو بيا.دستاش و اورد بالا گفت: پس بزن قدش .گفتم: اي ولا .و ادامه دادم : برو تا دير نشده تا عيشمون تکميل بشه.ادامه دارد