*
بيا که تو را دوست دارم، بيا که تو را مي پذيرم ،بيا که بستري از مهتاب براي خودمان آراسته ام تا در هم بياميزيم .من روزي براي خود خدايي مي کردم ولي حال در مقابل کلمات تو بنده اي بيش نيستم .حريم من هميشه براي تو باز است و بازوان من منتظر اندام لطيف توست تا تو را در بر گيرد و از لبانت بوسه هاي شيرين بچيند.بيا ، بيا که تو را مي فهمم و تو را مي پذيرم .******************************************************************************دکارترنو دکارت در ۱۵۹۶زاده شد و در دوره هاي مختلف عمر خود در شماري کشورهاي مختلف اروپا به سر برد.حتي در جواني سخت خواهان شناخت طبيعت انسان و جهان بود.ولي پس از تحصيل فلسفه بيشتر بيشتر به جهالت خود پي برد .مطمئن بود پاره اي شناختها تنها از راه عقل به دست مي آيد .هرگز نمي توان به آنچه کتابهاي قديمي گفته اند اعتماد کرد.حتي به آنچه حواس ما مي گويد نيز نمي توان يقين داشت.خط مستقيمي ما را از سقراط و افلاطون، از طريق قديس اگوستينوس ، به دکارت مي رساند .اينها همه عقل گراياني نمونه بودند ، و مي پنداشتند عقل تنها راه کسب شناخت است .دکارت پس از مطالعات کامل نتيجه گرفت مجموعه دانشي که از قرون وسطا به ما رسيده ضرورتآ قابل اطمينان نيست .دکارت تصميم گرفت به گوشه و کنار اروپا سفر کند ، همانگونه که سقراط عمرش را در آتن در گفتگو با مردم گذراند.مي گويند از آن پس کوشيد فقط در پي خرد برود ، و خردمندي را در نماد خود و در کتاب بزرگ جهان بجويد.از اين رو به ارتش پيوست و به جنگ رفت، و بدين ترتيب اوقاتي از عمر را در قسمتهاي گوناگون اروپاي مرکزي گذراند.در ۱۶۴۹به دعوت ملکه کريستينا به سوئد رفت .اما هنگام اقامت در آنجا ، دچار ذات الريه شد و در زمستان ۱۶۵۰درگذشت .وي حتي پس از مرگ ، نفوذ شگرفي در فلسفه داشت .مي توان بدون اغراق گفت پدر فلسفه نو بود.پس از کشف مجدد و هيجان انگيز انسان و طبيعت در رنسانس ، نياز به گرد آوري انديشه هاي زمان در يک نظام روشن فلسفي بار ديگر پيش آمد.دکارت نخستين نظام ساز با اهميت بود، و در پي او اسپينوزا و لايت نيتس ، لاک و بارکلي ، هيوم و کانت.تا قرن هفدهم هيچ فيلسوفي در صدد گردآوري افکار تازه در يک نظام روشن فلسفي برنيامده بود، و دکارت نخستين کسي بود که به اين کار پرداخت .کار او پيش درآمد طرحهاي فلسفي مهم نسلهاي آينده شد.دکارت بيشتر در انديشهء شناخت، يا به سخن ديگر ، معرفت يقيني ، بود .موضوع مهم ديگر رابطهء جسم و روح نيز ذهن او را مشغول مي داشت.و اين دو مطلب را مي توان جوهر مباحث فلسفي صدو پنجاه سال آتي شمرد.دکارت در کتاب (گفتار در روش) مي پردازد به موضوع روشي که فيلسوف بايد براي حل مسئله فلسفي به کار ببرد.دکارت مي گويد هيچ چيزي را مادام که آشکار و مشخص به حس درک نکرده ايم نمي توانيم بپذيريم. به عقيدهء دکارت فلسفه بايد از ساده به پيچيده بپردازد.تنها در اين صورت مي توان بينش تازه پيدا کرد .و سرانجام بايد با شمارش و مهار مداوم يقين حاصل کرد که چيزي از قلم نيفتاده است.تنها بدين طريق مي توان به نتيجه گيري فلسفي دست يافت.دکارت رياضيدان بود.او را پدر هندسهء تحليلي ناميده اند، و کمکهاي مهمي نيز به علم جبر کرد .دکارت مي خواست <روش رياضي> را در فلسفه نيز به کار گيرد.در صدد برآمد حقايق فلسفي را همچون معادله هاي رياضي به اثبات برساند.به عبارت ديگر از نظر دکارت عاقلانه نيست که آدم به همه چيز شک کند اما فکر مي کرد علي الاصول ممکن است به هر چيز مشکوک بود. ولي شک دکارت از اين ژرفتر هم رفت . گفت: حتي به حواس خود نيز نمي توانيم اعتماد کنيم.حواسمان ممکن است ما را بفريبد.وقتي که خواب مي بينيم احساس مي کنيم در واقعيت به سر مي بريم .فرق دريافتهاي ما در بيداري و خواب چيست؟ دکارت مي گويد: در اين باره دقت که مي کنم، هيچ وجه افتراق مطمئني بين حالت خواب و بيداري نمي يابم .و مي افزايد :چگونه مي توان يقين داشت که زندگي ما همه رويايي بيش نيست؟ دکارت سعي داشت از همين نقطهء صفر به جلو رود .به همه چيز شک کرد، و اين شک تنها چيزي بود که يقين داشت.و در اين حال چيزي به فکرش رسيد : يک چيز مسلم است ، و آن شک کردن اوست .و وقتي شک مي کند ، حتما مي انديشد، و چون مي انديشد ، حتما موجودي انديشيده است.يا، آنگونه که خودش گفت: (مي انديشم، پس هستم.) يقين شهودي او قابل توجه است، اين که ناگهان خود را موجودي انديشيده مي پندارد.شايد گفتهء افلاطون يادت بيايد ، که آنچه با عقل در مي يابيم واقعي تر است تا آنچه با حواس در مي يابيم.دکارت نيز همين عقيده را داشت.پي برد که او نه فقط انديشنده اي است ، بلکه در عين حال اين من انديشنده واقعي تر است تا جهان مادي که با حواس خود درک مي کنيم .دکارت اکنون از خود پرسيد : آيا چيز ديگري هست که بتوان با اين يقين شهودي درک کرد.و به اين نتيجه رسيد که تصور روشن و مشخصي از يک وجود کامل در ذهن خويش دارد.و اين تصور را همواره داشته است، بنابراين برايش آشکار گشت که اين تصور ناشي از خود او باشد.گفت: تصور وجود کامل نمي تواند از کسي که خود نا کامل است ، سرچشمه گيرد.پس تصور وجود کامل بايد از خود وجود کامل ، به سخن ديگر ، از خداوند برآمده باشد.وجود خدا براي دکارت ، بدين قرار ، همانند ( هر که انديشيد پس هست) خود بديهي بود.دکارت در اينجا در پي اثبات چيزي نبود.مي گفت: تصور وجود کامل را همه ما داريم ، و لازمهء چنين تصوري آن است که بايد وجود کاملي وجود داشته باشد .چون وجود کامل اگر وجود نمي داشت کامل نمي بود.به گفتهء دکارت تصور خدا در ذات ماست ، اين تصور از وقتيبه دنيا مي آييم (مثل علامتي که سازنده روي فرآوردهء خود مي گذارد ) بر ما نقش شده است.دکارت همانند سقراط و افلاطون عقيده دارد ميان عقل و هستي پيوند است .هر چه چيزي بديهي تر به عقل آدم برسد ، وجود آن محقق تر است.دکارت حال مدعي مي شود که دو گونه هستي ـ يا جوهر ـ مختلف وجود دارد .يکي جوهر انديشه ، يا (نفس) ، ديگري جوهر بعد يا امتداد ، يعني (ماده) .نفس آگاهي محض است ، جايي در مکان اشغال نمي کند ، پس نمي توان آن را به اجزاي کوچکتري تقسيم کرد.ولي ماده، بعد يا امتداد محض است ، در مکان جاي مي گيرد، پس مي توان آن را به اجزاي کوچک و کوچکتر تقسيم کرد ـ منتها فاقد آگاهي است.دکارت معتقد است هر دو جوهر از خدا منبعث مي شود، چون تنها خداست که مستقل از هر چيز ديگر وجود دارد.ولي با وجود آنکه انديشه و ماده هر دو دادهء خداست ، اين دو جوهر تماسي با هم ندارند .انديشه کاملآ مستقل از ماده است، برعکس ، فرايندهاي مادي کاملآ مستقل از انديشه.دقيقآ .ما دکارت را دوگانه انگار(dualist) مي خوانيم ، يعني کسي که قائل به شکاف عميق بين هستي انديشه و هستي ماده است .براي نمونه فقط انسان است که نفس دارد .حيوانات همه متعلق به هستي مادي اند .زندگي و حرکت آنها مکانيکي انجام مي گيرد.دکارت حيوان را نوعي ماشين پيچيدهء خودکار مي پندارد.در مورد هستي مادي ديدي کاملآ مکانيکي دارد.درست مانند ماده گرايان.به عقيدهء دکارت ، بدن انسان ماشيني کامل است .ولي انسان داراي نفس نيز هست که مي تواند کاملآ مستقل از جسم عمل کند.دکارت به نتيجه رسيد که انسان مخلوقي دوگانه است که هم مي انديشد و هم فضا اشغال مي کند.بنابراين هم نفس دارد و هم جسم مادي .يعني انسان بدني همانند حيوانات و روحي همانند فرشتگان دارد.******************************************************************************فرداي اون شبي که همديگر و ديده بوديم من و مينا، قرار شد که دوباره همديگر و ملاقات کنيم و به همين دليل قرارش و قبلا گذاشته بوديم که ، کجا دوباره همديگر و ببينيم.من طبق قرار قبلي رفتم و منتظرش موندم تا بياد .همينطور که قدم مي زدم ديدم مينا قدم زنان داره از عرض پياده رو نمايان مي شه .وقتي نزديک شد بعد از حال و احوال پرسي با تعجب ازش پرسيدم : پس اتومبيلت کجاست؟ و اون با ملايمت جواب داد:امروز دوست داشتم کمي در اين شهر شلوغ قدم بزنم و از مناظرش ديدن کنم به همين خاطر از آوردن اتومبيلم صرف نظر کردم .و ادامه داد:اگر دوست نداري قدم بزنيم مي تونم يه تاکسي صدا بزنم و دربست بريم و شهر و گشت بزنيم.من که از اين حرفش خندم گرفته بود گفتم: نه اصلا دوست ندارم که اينکار و بکنيم منم مثل تو از قدم زدن لذت مي برم و خيلي خوب کاري کردي که اتومبيلت و نيووردي.اون که حال خيالش راحت شده بود از اين موضوع گفت: خب حالا که تو هم از قدم زدن لذت مي بري بگو ببينم نزديکترين کافي شاپي که اين نزديکي ها هست کجاست؟ و من که نگاش مي کردم گفتم:بذار يه کم قدم بزنيم کافي شاپ هم نشونت ميدم . و اون همانطور که لبخند به روي لبانش بود گفت:باشه ، پس تو که با اين شهر قديمي آشنايي داري و مي شناسيش بگو از کجا بايد بريم تا به مناظره زيباش برسيم.من چشمکي بهش زدم و گفتم بيا تا نشونت بدم.و همانطور که قدم مي زديم من ازش پرسيدم:تو چطوري اون شب سر از اون مهموني درآورده بودي يعني منظورم اينه که با کدوم يک از بچه ها اومده بودي، خيلي برام جالب که بدونم.اون همانطور که با من قدم مي زد جواب داد:من با يکي از اقوامم که دورادور مي شناختم آشنايي قبلي داشتم و وقتي بعد از سالها وارد ايران شدم او دختري داشت هم سن و سال من به اسم چکامه که وقتي او را ديدم و به ايران آمدم خيلي او و خانواده اش مرا مورد لطف و محبت خود قرار دادند و اين مدت به من بسيار کمک کردند و اون شب هم به دعوت چکامه به آن ميهماني آمدم.من چکامه را نمي شناختم اما مي دانستم که يکي از بچه هاي دانشگاه است ولي تعجبم از انجا بود که چرا در اين دو روزي که ما با هم اشنا شده بوديم او با مينا نيامده بود، اين شد که از او پرسيدم:پس چکامه چرا اين چند روز با تو همراه نيست:او جواب داد: به اين علت که من نخواستم با ما باشد ، چون با خودم فکر کردم شايد تو خوشت نياد که نفر سومي بين ما باشد.من که از اين حرف او تعجب کرده بودم گفتم: نه نه به هيچ وجه من از اين که او با ما باشد ناراحت نمي شوم ، تو چرا اين فکر و کردي؟ او خنديد و گفت: فکر مي کنم وقتي من و تو بخواييم اونجور که دوست داريم با هم رفتار کنيم نفر سوم وجودش مفيد نباشه چون به هر حال نظم اين رفتار به هم مي خوره به نظر تو کاره اشتباهي کردم؟ من که متوجه منظور مينا شده بودم گفتم:تو دختر باهوش و خوش فکري هستي و من فکر نمي کنم تو بدون فکر کاري و انجام بدي .او به ناگاه دستان خودش را به دور بازوان من حلقه کرد و من از اين کار او احساس خوب و شعف انگيزي در وجودم احساس کردم چون انتظار نداشتم که او اين کار را انجام دهد و چيزي که غير قابل انتظار هست وقتي به وقوع مي پيوندد براي هر شخص لذت بخش خواهد شد.همانطور که قدم مي زديم و او بازوانم را با انگشتانش گرفته بود از او پرسيدم:مينا چرا دوست داري در اين شهر شلوغ و آلوده قدم بزني چه چيز اين شهر تو را مجذوب خود کرده است.او همانطور که به اطراف و مناظر خيابان و گالري ها و بوتيکها نگاه مي کرد گفت:تو اگر کمي فکر کني و از عقلت کمک بگيري متوجه مي شوي که اين شهر و اين کشور جايگاه نياکان ما بوده و چه شاهان و شاهزادگان و چه سرداران و انديشمندان و شاعران و فلاسفهء مهم دنيا در اين کشور و شهر زيسته اند و نفس کشيده اند ، آنوقت ديگر آلودگي شهر و شلوغي آن تو را آزار نمي دهد، و لذت مي بري که در همچنين شهري قدم از قدم برمي داري و نفس مي کشي .من که از حرفهاي او يه حسه خوبي پيدا کرده بودم گفتم: تو چقدر با احساس و شاعرانه به اين شهر و کشور فکر مي کني و چقدر لطيف اين شهر بي رحم و به مدينهء فاضله تشبيه مي کني.او که حال کمي جدي تر از قبل شده بود گفت: من شاعرانه به آين شهر نگاه نمي کنم حقيقت و مي گم و اين شهر بي رحم نيست ، انسان آن را بي رحم کرده .تو اگر در جايي رشد کني که بتواني خودت را بشناسي و آزادانه تصميم بگيري که در کدام مسير قدم بگذاري انوقت مي تواني شکوفا شوي و به بار بنشيني. احتياجات اوليهء ما مانند خوراک و پوشاک و مسکن وقتي فراهم باشد آن وقت هر شخص تازه به فکر مي افتد که چه انتظاري از دنياي خود دارد يعني اصلا براي چه به وجود امده؟ و چه جايگاهي در اين دنياي خود دارد؟ و چکار مي تواند براي آدميان ديگردر دنياي خود بکند .يعني به آن حد برسد که بتواند فلسفهء زندگي را تا حدودي بشناسد.اما سياستمداران و حاکم باشي ها که مي خواهند از توده هاي مردم سوء استفاده کنند آنها را با دين و مذهب مي دوشند و در احتياجات اوليه مانند همان خوراک پوشاک و مسکن مشغول مي کنند تا ملتها به جز اينها که گفتم به چيز ديگر فکر نکنند و صبح تا شب به فکر اين باشند که تامين باشند و زنده بمانند.در صورتي که من بايد تامن باشم تا فکر کنم و شکوفا بشوم تا بتوانم خدمت کنم .من وقتي تامين باشم عقايد و گرايشات خودم را مي شناسم و اگر محيط مناسب باشد مي توانم آن را گسترش دهم و در کنار دوستان و همگرايشان خود به رشد و بالندگي برسم و شاخه هايي از گرايشات خودم را کشف کنم و با مشکلاتي که نسل گذشته با آن دست به گريبان بوده آن را برطرف کنم و به دنبال مشکلات و معضلات تازه و حل آنها بروم .اما اين فکر من باعث رکود و پس رفت قدرتمندان و سياستمدارانه زيرک خواهد شد و آنها نمي توانند ديگر ملتها را بدوشند، پس در سدد اين بر مي ايند که مرا کنار بزنند و از صفحه هستي پاک کنند و اذهان عمومي را با افکار خود پرورش دهند .خب حالا به من بگو کسي که صبح تا شب به فکر احتياجات و تامين مايحتاج خود باشد و هر روز هم از روز قبل کسر بياورد در خرج و مخراج خود، و زندگي کند تا فقط زنده بماند بي رحم نمي شود؟ صد در صد بي رحم مي شود .تو فکر مي کني اعتياد چگونه بوجو مي آيد ؟ از زندگي تکراري و مصنوعي .هر کس مدتي بصورت تکراري زندگي کند از روند زندگي خود خسته مي شود و دوست دارد پناه به چيزي ببرد تا او را آرام کند و به آرامش بکشاند تا اين روند گذراي زندگي را حس نکند و از فشارهاي اجتماعي و خانوادگي هم کمي فاصله بگيرد به اين دليل رو به مواد مخدر و افيون مي برد . در هر صورت او گناهي ندارد و مجبور مي شود که اين کار را انجام دهد ولي سياستمدار باز هم سوء استفاده مي کنند و باز هم اين ملت دربند را از اين راه مي دوشند تا خود را غني تر و ملتي را فقير تر کنند و شيرهء جان آنها را بمکند.من به حدي محوه حرفهاي مينا شده بودم که قدم زدن و راه برايم ديگر انگار معنا نداشت دوست داشتم با او فقط راه برم و او هم فقط براي من حرف بزند ،اما بزودي نزديک يک کافي شاپ شديم که مينا حرفش و قطع کرد تا وارد اون کافي شاپ بشيم وقتي باز در نقطه اي قرار گرفتيم در کافي شاپ و نشستيم در روبه روي هم من رو به مينا کردم و گفتم:تو واقعا حرفهاي زيبايي مي زني که گاه زمان زياد سکوت مي کنم تا به حرفات گوش بدم .او که انگار عرق شرم روي پيشونيش نشسته بود گفت: باور کن من اين حرفها رو در کتابهاي مختلف مطالعه کردم و تجربه کردم که برات مي گم و الا قصد اين که بخوام سرت و درد بيارم ندارم.من که از اين حرفش خندم گرفته بود گفتم: نه نه اصلا سره منو درد نيوردي ، من خيلي چيزهاي مفيد در اين چند روزي که باهات آشنا شدم ياد گرفتم که برام مفيد بود. و ادامه دادم : حالا تا پيش خدمت نيومده بپرسه چي مي خوريد بگو تا سفارش بدم .اون که از اين حرف من تعجب کرده بود گفت: ببخشيد اين بار شما ميهمان من هستيد و من بايد سفارش بدم .من گفتم: چه فرقي مي کنه حالا.و اوادامه داد: خيلي فرق مي کنه حالا بگو ببينم چي مي خوري؟من نگاهي به چشمان شفافش کردم و گفتم:حالا که اصرار مي کني يه قهوه فرانسه با شير .او که لبخند رو لباش بود با اشاره به من گفت: فکرش و بکن حسام در اين نقطه که ما الان نشسته ايم در قرنهاي دور چه کسي نشسته بوده است ؟ شايد يک شاه يا شاهزاده يا شايد هم يک شاعر يا انديشمند يا...... من از اين حرف او به ناگاه احساس عجيبي در خود حس کردم و به نشستگاه خود خيره شدم.ادامه دارد