سفری به دنیای حقیقی و منطق

 

Friday, February 25, 2005

*

عصر باروکامروز دربارهء قرن هفدهم ـ يا آنچه به طور کلي عصر باروک مي ناميم صحبت مي کنيم .لفظ<باروک> از واژه اي است که براي توصيف کردن مرواريدهاي نا منظم شکل به کار مي رود.بي نظمي ويژگي هنر باروک بود، و در قياس با سبک ساده و موزون هنر رنسانس ، سرشار از شکلهاي تقابلي بود .تضادهاي آشتي ناپذير به طور کلي خصلت بارز قرن هفدهم بود.از سويي خوشبيني بي وقفهء رنسانس را داريم ـ واز سويي ديگر نقطهء مقابل آن يعني کساني را که در پي زندگي پر رياضت و انزواي مذهبي بودند.در هنر و در حيات روزمره نيز از طرفي به خودنمايي هاي متفرعن و پر زرق و برق بر مي خوريم ، و از طرفي ديگر به نهضتي رهباني که از دنيا کناره مي کشيد.يکي از گفته هاي معروف عصر باروک عبارتي لاتيني به معناي ( دم را غنيمت شمار) بود.اصطلاح ديگري که زياد بر زبان مي آمد (يادت نرود که ميميري) بود.در هنر، مثلا، نقاشي سبک زندگي بي اندازه پر تجملي را مي کشيد ، ولي جمجمهء کوچکي نيز در گوشهء آن ترسيم مي کرد.ويژگي ديگر عصر باروک، به مفاهيم گوناگون، نخوت يا تصنع بود.در عين حال افراد بسياري هم در انديشهء رويهء ديگر سکه ، يعني ماهيت ناپايدار چيزها بودند، اين واقعيت که تمام زيبايي هايي که ما را در ميان گرفته ناچار بايد روزي از ميان ما برود .عصر باروک از ديد سياسي نيز دوران برخورد و ستيز بود.جنگ اروپا را ويران کرده بود.بدترين آنها جنگ سي ساله بود که از ۱۶۴۸تا ۱۶۸۰بيشتر قارهء اروپا را بهم ريخت.اين جنگ، در حقيقت، مجموعه اي از چندين جنگ بود که به ويژه به آلمان لطمه زد.از پيامدهاي مهم جنگ سي ساله يکي آن بود که فرانسه رفته رفته قدرت مسلط اروپا شد.جنگ تا اندازهء زيادي ميان پرتستانها وکاتوليکها بود.ولي به سلطه جويي سياسي هم بي ارتباط نبود.از جنگها که بگذريم، قرن هفدهم دوران اختلافهاي بزرگ طبقاتي بود .اغلب گفته اند که وضع سياسي در عصر باروک همسنگ هنر معماري آن بود .ويژگي بناهاي باروک مقدار زيادي گوشه هاي پر زرق و برق تو در توست .وضع سياسي نيز به روالي کما بيش يکسان مملو از فتنه و توطئه و قتل بود .ترور گوستاو سوم در سال ۱۷۹۲بود، ولي کم و کيفي کاملا باروکي داشت.او را در ضيافت بالماسکه بزرگي کشتند .ولي تئاتر در عصر باروک فقط نوعي هنر نبود .رايجترين نماد دوران بود.خدا مي داند چند بار در قرن هفدهم گفته شد: زندگي يک تئاتر است.تئاتر نو و همهء صحنه سازي و ماشين آلات نمايشي آن را عصر باروک به وجود آورد.در تئاتر انسان توهمي را بر صحنه مي پرورد تا نشان دهد که نمايشنامه در نهايت توهمي بيش نيست.تئاتر بدين منوال بازتاب کلي زندگي انسان شد.تئاتر مي توانست نمايان سازد که غرور موجب شکست مي شود و تصويري بي امان از ضعف بشر عرضه کند.شکسپير در عصر باروک مي زيست .شکسپير بزرگترين نمايشنامه هاي خود را حدود سال ۱۶۰۰نوشت ، پس يک پاي او در دورهء رنسانس است و پاي ديگر در عصر باروک.آثار شکسپير پر از قطعاتي است که زندگي را نوعي تئاتر مي خواند.در نمايشنامهء (هر طور که بخواهيد) مي گويد: دنيا همه صحنه اي است ، و مردان و زنان بازيگران .به صحنه مي آيند و از صحنه مي روند.و هر کس در عمر خود بسيار نقشها بازي مي کند.در مکبث ، مي گويد:زندگي سايه اي است لغزان ، بازيگران بينوا ، که بر صحنه مي خرامد، و مهلت خود را با دلهره مي گذراند ، و ديگر از او خبري نمي شود.زندگي داستاني است پر شور و غوغا ، اما بي معنا ، که ابلهي روايت کرده است.ذهنش همه مشغول کوتاهي عمر بود.معروفترين بيت شکسپير را که حتما شنيده اي؟( بودن يا نبودن ـ مسئله اين است.) يا در هملت مي گويد: روزي بر پهنهء زمين مي گرديم - و روز بعد مرده و رفته ايم.شاعران باروک يا زندگي را صحنهء تئاتر مي خوانند يا آن را رويا تشبيه مي کردند.براي مثال شکسپير مي گويد : ما خميرهء سازندهء روياهاييم و حيات ناچيزمان با خوابي پايان مي يابد.نمايشنامه نويس اسپانيايي کالدرون دلا بارکا، که در ۱۶۰۰متولد شد، نمايشنامه اي نوشت به نام زندگي روياست، در آن مي گويد : زندگي چيست؟ يک ديوانگي.زندگي چيست؟ يک توهم، يک سايه، يک قصه ، و بزرگترين نيکبختي بي ارزش است، چون زندگي همه روياست.ما در هنرستان نمايشنامه اي خوانديم که عنوانش ايپد بر روي کوه بود.نوشتهء لودويک هولبر .وي چهره اي غول آسا در اسکانديناوياست و نمودار گذر از عصرباروک به عصر روشنگري است. ايپد در گودالي مي خوابد .... و در تختخواب سلطان از خواب بر مي خيزد . و خيال مي کند شايد خواب مي ديده که کارگر تهي دست مزرعه است.بعد دوباره که به خواب مي رود او را مي برند باز به گودال و از خواب بيدار مي شود.اين بار خيال مي کند خواب ديده در تخت سلطان است .هولبر اين مضمون را از کالدرون گرفت، و کالدرون آن را از قصه هاي ايراني هزارو يک شب اقتباس کرده بود.قياس زندگي با رويا البته مضموني است که در تاريخ به ويژه در چين و هند سابقهء ديرين دارد.فرزانهء باستان چين (چونگ تسه)مثلا گفت: من يکبار خواب ديدم پروانه ام ، و حالا ديگر نمي دانم آيا چوانگ تسه ام ، که خواب ديده پروانه است ، يا پروانه ام که خواب مي بيند چوانگ تسه است.بله ، هيچکدام را نمي شد ثابت کرد.همانگونه که پيشتر گفتم، برخي فيلسوفان برآن بودند که آنچه وجود دارد در کنهء ماهيت معنوي دارد .اين ديد را آرمانگرايي { ايده آليسم} مي نامند و ديدگاه مغاير را ماده گرايي {ماترياليسم} .منظور از ماده گرايي فلسفه اي است که مي گويد تمام چيزهاي حقيقي از مواد مادي ملموس به دست مي آيد.فلسفهء ماده گرايي در قرن هفدهم هواداران فراواني يافت.با نفوذترين آنها شايد فيلسوف انگيليسي تاماس هابز بود .هابز عقيده داشت همه پديده ها از جمله انسان و حيوان فقط و فقط از ذرات ماده تشکيل شده است.حتي ضمير روح انسان ناشي از حرکت ذره هاي ريز در مغز است.آرمانگرايي و ماده گرايي دو مضموني است که در سراسر تاريخ فلسفه به چشم مي خورد .ولي موقعي اين دو نظر مانند عصر باروک چنان آشکار کنار هم ديده شده است.علوم جديد پيوسته از ماده گرايي تغذيه مي کرد.نيوتن نشان داد که قوانين حرکت همساني در تمامي جهان حکمفرماست، و همه تغييرات دنياي طبيعي را ـ چه در زمين ، چه در فضا ـ مي توان با اصول گرانش عمومي و حرکت اجسام تبيين کرد.بنابراين همه چيز تابع قوانين ناشکستني يا مکانيسمهاي واحدي است .پس اصولا مي توان هر تغيير طبيعي را با دقت رياضي محاسبه کرد.نيوتن، بدين قرار آنچه را که ديد مکانيستي جهان خوانده مي شود تکميل کرد.پزشک و فيلسوف فرنسوي لامتري کتابي در قرن هجدهم نوشت به نام انسان ـ ماشين.همانگونه که پا براي راه رفتن عضله دارد ، مغز هم براي فکر کردن عضلاتي دارد.در سالياني بعد، رياضيدان فرانسوي لاپلاس ديدي بي نهايت مکانيستي را با انديشهء زير بيان کرد: اگر در برهه اي از زمان موجوداتي هوشمند موضوع تمام ذرات ماده را دانسته بودند ، هيچ چيز مجهول نمي ماند ، و آينده و گذشته آشکار در برابر ديدگان آنها بود.مفهوم اين سخن آن است که هر چيز روي مي دهد از پيش مقدر بوده است .در ستارگان مکتوب شده است که چنين وچنان خواهد شد.اين نظريه جبر گرايي {ديترمينيسم} خوانده مي شود.فيلسوف نامدار قرن هفدهم لايب نيتس مي گويد: تفاوت بين ماده و روح دقيقا اين است که ماده را مي توان شکست و به تکه هاي کوچک و کوچکتر تقسيم کرد ، ولي روح را دو قسمت هم نمي توان کرد.******************************************************************************بعد از صرف شام و کمي گپ زدن مينا منو رسوند به آپارتمانم و من ازش خداحافظي کردم و قرار شد که فردا هم باز همديگر و ببينيم .من که از ديدار اون شب بسيار مسرور و خوشحال شده بودم زمزمه کنان پله ها رو گرفتم و رفتم بالا و وارد آپارتمانم شدم .وارد آپارتمان که شدم نگاه به اتاقم کردم ديدم هومن خرناس کنان خوابه .نمي دونم کي اومده بود که حالا هفتا پادشاه و هم خواب مي ديد.با خودم گفتم برم يه دوش بگيرم که خستگي از تنم بياد بيرون و بعد بگيرم بخوابم .لباسام و کندم و يه دوشه ۱۰ دقيقه اي گرفتم و اومدم بيرون ، همونجور که مشغول خشک کردن موهام بودم با حوله ديدم هومن چشمهاي خواب آلودش و باز کرد و گفت: اومدي بالا خره.من نگاش کردم و گفتم: مگه قرار بود نيام .اون که حالا خميازه مي کشيد گفت: گفتم شايد رفتي خونهء دختره .من يه نيم نگاهي از پشت بهش انداختم و گفتم: ما تازه با هم آشنا شديم هنوز هيچي نشده پاشم برم خونشون و ادامه دادم: بهت گفته بودم قبلا که مينا از اون دخترا نيست .اون که تازه خواب از سرش پريده بود، غلطي زد و بلند شد و ياده حرفهاي گذشته افتاد و گفت:اووو درسته يادم اومد که اون از اون دخترا نيست و ادامه داد:ببينم اون که از اين دخترا نيست چجور اون شب داشت درسته قورتت مي داد با نگاش.من همونجور که داشتم لباس زيرم و پام مي کردم و حولهء دور خودم و باز مي کردم گفتم:اون اصلا اينجا بزرگ نشده که با فرهنگ امروز جامعهء ما زياد خو داشته باشه خيلي ساده منظورش و رسونده بود اون شب، که جنابعالي فوري قضاوت مي کني و اونو با دختراي اونجوري به قول خودت يکسان مي کني و ادامه دادم: بعدشم تو از رو نمي ري، چقدر به فکر سکسي ؟ از بس که فکرت سکسيه همه چيز و هم سکسي مي بيني .اون که اصلا بي خيال اين حرفا بود گفت: خب يعني چي ؟ کسي که جاي ديگه بزرگ شده باشه نمي تونه اونجوري باشه يا سکسي باشه؟ من که مي دونستم اون آدم بشو نيست و تو مخ پوکش اين حرفا جا نمي ره گفتم:نگاه کردن در جامعهء ما معني ديگري براي افراد جامعه امون داره که در جوامع ديگر ممکنه اين معني و نده.توي کله پوک اينو فهميدي که هر کس نگات کرد زياد حتما منظورش اينه که با تو سکس کنه .چون اينو ميون بعضي از افراد جامعه ات تجربه کردي اما اين دليل نمي شه که هر کس نگات کرد منظورش اين باشه.مينا دختريه که در فرانسه به دنيا اومده و بزرگ شده ،اونجا براي سکس کردن نيازي به نگاه کردن طولاني به کسي نيست .اين نگاه کردن به اين معني که مي خوام با شما آشنا بشم و شما رو انتخاب کنم براي آشنايي .اون که خندش گرفته بود از حرف من گفت: ترو خدا اسکولمون نکن ،اين حرف تو چه فرقي مي کرد با حرف من.خب آشنايي و انتخاب کردن و بعد سکس کردن همون حرف من ميشه ديگه و شروع کرد به خنديدن.من که داشتم موهام و با سشوار خشک مي کردم ، سشوار و خاموش کردم و رو به هومن کردم و گفتم: فرقش اينه که تو چون سکسي و اروتيکي فکر مي کني همه چيز و هم مي خواي به سکس ختم بدي و ادامه دادم : من هر وقت بخوام سکس کنم اين کار و مي کنم اما نمي شينم تمام دادو ستد هاي اجتماعي و به چشم سکس ببينم ، سکس و ارتباط جنسي يه گوشه از زندگي تک تک افراد بالغ اين جامعه اس که گوشه اي از دغ دغه هاي زندگيشونو پر مي کنه و بايد براش وقت بذارند.تا ذهنشون از اين طريق سير بشه تا به کارها و مشکلات ديگر زندگيشون بتونند برسند.اما اجتماع ما هنوز به اون بلوغ فکري نرسيده که بتونه براي هر کاري نظم و برنامه اي مشخص به کارهاي روزمره اش بده بنابراين هم رفتارهاي اجتماعي رنگ ديگري به خود مي گيرد در اجتماع ما و هم مفاهيم به شکل ديگري در ذهنمان جاي مي گيرد.و با اشاره بهش ادامه دادم:و افرادي مثل تو که اصلا سير ناشدني هستند از سکس ، در اين جامعه که ديگه هر چيزي و بنا به نياز خودشون همونجور مي بينند که مي خوان حتي در و ديوار و هم زنان برهنه مي بينند.اون که حالا دستش و زير چونش گذاشته بود و نگام مي کرد گفت:ما حسرت به دلمون موند که يه بار با تو حرف بزنيم و تو با ما همسخن بشي همش مخمونو تليت کن و ادامه داد: حالا از اين حرفا گذشته ببينم دوستش داري .من که دوباره با حرف هومن ياد مينا افتادم آهي کشيدم و کنار هومن نشستم و گفتم: نميدونم تا حالا اينجوري نشده بودم خيلي دوست دارم همش ببينمش، از ديدنش و نگاه کردنش سير نمي شم به کسي تا حالا اينقدر وابسته نشده بودم.اون که به حرفام گوش مي کرد سرش و چرخوند و گفت:آقا عاشق شده رفته .من که اصلا انگار حرفاش و نمي شنيدم گفتم:اصلا انگار مال اين دنيا نبوده و من تازه ديدمش ، دختري با انديشه هاي تازه و نو و حرفهاي زيبا .و همنجور که روي تخت نشسته بودم خودم و به روي تخت انداختم و چشمهام و به سقف انداختم و ادامه دادم: يه چيزهايي ميگه که تا حال از کسي نشنيده بودم و برام تازگي داشت .من هميشه دنبال چيزهاي تازه هستم، هومن، و مينا چيزهايي مي گفت که برام تازه گي داشت .اون که حالا مثل من رو تخت دراز کشيده بود و به موازات من قرار داشت خنديد و گفت: اينا تازه اول آشناييه بذار يکم بگذره بعد بهت مي گم حرفهاي تازه يعني چي.من که تو دنياي خودم غرق بودم به خودم اومدم و گفتم: هومن اين حرفا چيه که مي زني ، تو اونو نشناختي که چه آدميه شايد يه چيزي فراتر از يه آدم، شايد يه فرشته .هومن ادامه داد: تازه اولين شبي بوده که باهاش رفتي بيرون بذار يه کم بکذره اون روز هم که فحشش ميدي هم مياد. تو فعلا عاشق شدي وقتي عشق و عاشقي از سرت پريد بعد بهت مي گم.من اصلا حرفهاي هومن ديگه برام مهم نبود و تو فکر خودم غوطه مي خوردم در همان حال دستهاي هومن و گرفتم و گفتم:هومن من و تو چند وقته که همديگر و مي شناسيم.هومن که حسابي از حرفهاي من و حرکات من تعجب کرده بود نگام کرد و گفت:حسام تو عقل از سرت نپريده ؟ اين سوالها چيه که مي پرسي.و ادامه داد: تا يادم مي آد من و تو از دبستان با هم بوديم تا حالا.من که حرفهاش و مي شنيدم دستهاش و فشردم و گفتم: خب پس حالا که دوستيمون اينقدر قدمت داره پس من به تو مثل يک برادر اعتماد دارم و با تو حرفهام و مي زنم اما قرار نيست چرنديات تحويلم بدي فقط حرفهام و بفهم تو اگر با من دوست قديمي هستي همونطور که من تو رو مي شناسم و تا حالا شناختمت تو هم بايد منو در ک کني و با اخلاق و روحيات من آشنا شده باشي.اون که به من خيره شده بود دستانم و فشرد و گفت:صد در صد حسام جان .تو که مي دوني من هر چي هم که خنگ و اوسکول باشم دوستي بين خودمونو از ياد نمي برم ما با هم دوستي قديمي هستيم و من خاطرات شيرين و تلخ زندگيم و با تو ودر کنار تو گذروندم ولي حالا چرا اين حرف و پيش کشيدي.من که بهش لبخند مي زدم گفتم:هومنم من هم به همين شکل با تو روزگار گذروندم اما حالا مي خوام يه چيز و جدي با تو در ميون بذارم و اونم اينه که من عاشق شدم و حالا تو هستي که اينو بهش مي گم .و اون تا اين حرف و شنيد با شوخي گفت: همچين گفتي يه چيزي و مي خوام بهت بگم به عنوان دوست، فکر کردم چي مي خواي بگي ! حالا خودمونيم کسي هم اينجا نيست نکنه منو بجاي مينا خانوم مي بيني به گفتهء حرف خودت که هر کي هر چي تو ذهنش مي خواد همه رو هم همونجور مي بينه حالا منو هم يه هلو مي بيني و بخواي امشب ترتيبمونو بدي .از اين حرف اون هر دو خندمون گرفت وزديم زيره خنده و من تو همين حال گفتم: گمشو نکبت ...... و ادامه دادم : الحق که تو از رو نمي ري و باز ادامه دادم: پسره خوب من اين حرفها رو که روم نمي شه به کسي بگم باور کن و چون تو رو دوست قديمي و امين خودم ديدم برات گفتم.مينا دختري که مطلوب منه، هم از درون و هم از بيرون و من براي اولين باره که نسبت بهش احساس خوبي دارم البته در قبل دختر ديگري هم بوده که من دوستش داشته باشم ولي اينقدر نسبت بهش کشش پيدا نکرده بودم .او که حرفهاي منو مي شنيد سکوتش و شکست و گفت:اين خيلي خوبه اما بذار يه کم از اشناييتون بگذره همديگر و بيشتر بشناسيد که اين براي هر جفتتون بهتره بعد اين احساست و که بهش داري و براش بگو چون من خودم تجربم در اين مورد از تو بيشتره بهت اين پيشنهاد و کردم.من که باز در دنياي خودم غرق شده بودم گفتم: هومن تو تا حالا به اين احساس من رسيدي يعني عاشق شدي؟ اون که يه تکوني به خودش داد تا دوباره آمادهء خواب بشه گفت: اره من هر روز عاشق مي شم، روز عاشق مي شم و شب فارق .عشق چيه ؟ عاشقي کدومه ؟ از من مي شنوي خودت و به هيچ چيز وابسته نکن که وابستگي اسارت مي آره و تو بايد تا اخر عمرت اسيرش بشي .حالا هم پاشو برو بخواب که منم فردا صبح ساعت ۷ بايد برم دانشگاه .من که تو ذوقم خورده بود با بالش تو سرش زدم و گفتم: بگير بکب بابا بي احساس .منو بگو که با کي دارم حرف مي زنم . و رفتم رو تختم و باز در روياي خودم فرو رفتم .ادامه دارد

                                                


لینک1
لینک2
لینک3



Gardoon Persian Templates

بالماسكه

[Powered by Blogger]