سفری به دنیای حقیقی و منطق

 

Friday, September 09, 2005

*دوباره جوانه هاي کوچک عشق مي خواد در قلبم بشکفد اما غافل از اين است که من پيش از اين يکبار به اين درد دچار شدم و همواره سوخته ام و هنوز هم دارم مي سوزم .من ديگر نمي خواهم که عاشق شوم .عشق مانند آبله مرغان نيست که فقط يکبار در طول عمرت بهت هجوم بياورد .همواره هجوم مي آورد و همواره مي سوزاند.من با خودم قسم ياد کرده ام که ديگر عاشق نشوم چون يکبار سوخته ام و خاکستر شده ام و دوباره برخواسته ام .مگر ما انسانهاي اسيره روي زمين چقدر قلبمان طاقت دارد که مدام بسوزيم و قلبمان زير هجوم سم عشق لگد مال شود.نه ،نه ديگر عاشق نخواهم شد اما باور کن تو را دوست دارم او را هم همچنين آن را هم همينطور ولي ديگر عاشق نخواهم شد .ديگر عاشق نخواهم شد .خواهش مي کنم مرا درک کن ،خواهش مي کنم. عاشقي فقط همان نگاه هاي پر معنايش زيباست مابقي فقط سوختن است و سوختن و سوختن .شراکت نيز آخرش سرد شدن است و بي ميلي و جدايي .پس بگذار فقط همديگر را دوست داشته باشيم به همان اندازه که وقتي به ياد هم روزي مي آييم در قلبمان زيبايي خاطراتمان شيرين نقش ببندد. اميدوارم مرا بفهمي تا بيشتر در کنار هم دوام بيارييم. ااآآآآآاآآممممممميييييينننننننن

**********************************
********************************ايمانوئل کانت

ايمانوئل کانت در ۱۷۲۴ در شهر کوينسبرگ در پرس شرقي ،از پدري استاد سراجي به دنيا آمد.تا سن هشتاد سالگي که درگذشت همه عمر خود را عملا در اين شهر گذراند.خانواده اش بسيار ديندار بود،و اعتقاد مذهبي خود او پيش زمينه اي مهم براي فلسفهء او شد.کانت هم مانند بارکلي عقيده داشت ، مباني ايمان مسيحي را بايد نگه داشت.در ميان فيلسوفاني که تا کنون بحث کرديم کانت نخستين کسي است که در دانشگاه فلسفه تدريس مي کرد.استاد فلسفه بود. دو گونه فيلسوف داريم .يکي کسي که براي پرسشهاي فلسفي خود شخصا دنبال پاسخ مي رود.ديگري کارشناس تاريخ فلسفه است اما فلسفه اي ضرورتا از خود ندارد. کانت هر دو بود.چنانچه فقط استادي برجسته و متخصص انديشه هاي فلاسفهء ديگري مي بود ، هرگز چنين جايگاهي در تاريخ فلسفه پيدا نمي کرد ،و مهم است بخاطر بسپاريم که کانت داراي آموزش قرص و استوار در سنت فلسفي گذشته بود .هم با عقل گرايي دکارت و اسپينوزا آشنا بود و هم با تجربه گرايي لاک،هيوم،بارکلي.عقل گرايان مي گفتند پايه معرفت انسان همه در ذهن است.و تجربه گرايان مي گفتند شناخت جهان همه زاييدهء حواس ماست.به نظر کانت هر دو ديدگاه تا اندازه اي درست و تا اندازه اي نادرست بود.مسئله اي که ذهن تمامي آنها را به خود مشغول داشته بود اين بود که دربارهء جهان چه مي توان دانست .اين طرح کار فلسفي از زمان دکارت به اين طرف هوس و حواس همهء فيلسوفان را ربوده بود .اينان دو امکان عمده پيشنهاد کرده بودند : جهان يا دقيقا همان است که ما با حواس خود درک مي کنيم، يا آن است که به عقل ما مي رسد. کانت گفت: در ادراک ما از جهان هم<حس> دخالت دارد و هم <عقل> اما به نظر او عقليان در ميزان کاربرد عقل ، و تجربيان در تاکيد تجربهء حسي، غلو ورزيده اند .آنچه ما مي بينيم در درجهء اول ادراک حسي پديده هايي است در زمان و مکان .کانت<زمان > را دو صورت شهود ما خواند.و تاکيد ورزيد که اين دو صورت در ذهن ما بر هر تجربه اي پيشي مي جويند.به عبارت ديگر پيش از اين که چيزي را تجربه کنيم، مي دانيم که آن را به صورت پديده اي در زمان و مکان ادراک حسي خواهيم کرد.زيرا عينک عقل را نمي توانيم از چشم خود برداريم.به مفهومي آنچه ما مي بينيم چه بسا بستگي به اين دارد که در هندوستان بزرگ شده ايم يا در گروئنلند ، ولي به هر حال هر چه باشيم ، جهان را به صورت يک رشته فرايند در زمان و مکان تجربه مي کنيم.و اين چيزي است که از پيش مي توان گفت .کانت اعتقاد داشت زمان و مکان وابسته به حالت انسان است.زمان و مکان بيش و پيش از هر چيز حالات ادراک حسي ماست و نه صفات جهان فيزيکي.کانت مي گفت : تنها ذهن نيست که خود را با چيزها تطبيق ميدهد.چيزها نيز با ذهن انطباق پيدا مي کنند.کانت اين را انقلاب کوپرنيکي در مسئلهء معرفت انسان خواند.منظورش اين بود ، همانطور که کوپرنيک با دعوي خود که زمين به گرد خورشيد مي چرخد و نه برعکس ، انقلابي به وجود آورد ، پندار کانت نيز به همان اندازه تازه بود و با طرز فکرهاي قبلي تفاوت داشت.عقل گرايان اهميت تجربه را تقريبا از ياد برده بودند ، و تجربه گرايان اثر ذهن را بر ديد ما از جهان ناديده گرفتند.به عقيدهء کانت، حتي قانون عليت ـ که هيوم معتقد بود انسان نمي تواند تجربه کند ـ منوط به ذهن است.کانت ميان (شي ء در در نفس خود) و (شيء در نظر من) تمايز مهمي قائل شد.در مورد اشياء <في نفسه> ما هيچگاه نمي توانيم شناخت قطعي داشته باشيم.ما فقط <نمود> آنها را بر خودمان مي دانيم.از سوي ديگر مي توانيم پيش از هر گونه تجربهء عملي ، چيزي دربارهء نحوهء ادراک ذهن انسان از اشياء بگوييم.به نظر کانت دو عنصر است که به شناخت انسان از جهان کمک مي کند.يکي احوال خارجي که تا آنها را از راه حواس درک نکنيم نمي توانيم بدانيم .اين را مادهء شناخت مي ناميم.ديگري احوال دروني خود انسان است ـ مانند ادراک حسي رويدادها به منزلهء فرايندهاي تابع قانون خلل ناپذير عليت بدان گونه که در زمان و مکان روي مي دهد.اين را صورت شناخت مي خوانيم.به عقيدهء کانت چيبزهايي که ما مي توانيم بدانيم حد و حصر دارد .شايد بتوان گفت <عينک > ذهن است که اين حدود را تعيين مي کند.کانت بر آن بود که عقل در وراي فهم انسان به کار مي پردازد.در عين حال ، در طبيعت خود ما هم شور و شوقي بنيادين است که اين قبيل پرسشها را مطرح مي کند. مثلا وقتي از خود مي پرسيم جهان از کجا آمد و دربارهء پاسخهاي مختلف گفتگو مي کنيم عقل به مفهومي به حال تعليق در مي آيد. زيرا مادهء حسي ندارد که به کار اندازد، تجربه اي ندارد که از آن بهره گيرد ،زيرا ما هيچگاه کل عظيم هستي را که خود جزء ناچيزي از آنيم تجربه نکرده ايم. يعني ما ذرهء کوچکي از توپي هستيم که روي زمين قل مي خوريم.بنابر اين نمي توانيم دريابيم توپ از کجا آمده است.ولي ويژگي عقل انسان است که همواره مي پرسد توپ از کجا آمد.به همين دليل از پرسش باز نمي ايستد، و هر چه در توان دارد به کار مي برد تا پاسخ عميقترين پرسشها را پيدا کند.ولي هرگز به چيز دندانگيري دست نمي يابد .جواب رضايت بخش پيدا نمي کند ، چون عقل قادر به رديابي و نشانه گيري اين هدف نيست.اگر بگويي جهان حتما آغازي در زمان داشته يا بگويي چنين آغازي نداشته است، هيچ يک از اين دوحرف بي معنا نيست.عقل نمي تواند بين اين دو يکي را برگزيند.مي توان ابراز نظر کرد که جهان پيوسته وجود داشته است ، ولي آيا چيزي که هرگز آغازي نداشته مي تواند پيوسته وجود داشته باشد؟در اين صورت ناچاريم نظر مغاير را اتخاذ کنيم .کانت گفت: عقل و تجربه هيچکدام مبناي محکمي براي دعوي وجود خدا نيست.عقل مي تواند بالسويه مدعي وجود خدا و يا منکر وجود خدا بشود.او بعد ديني تازه اي گشود.گفت: آنجا که پاي عقل و تجربه مي لنگد ، خلايي پديد مي آيد که مي توان با ايمان پر کرد.کانت گفت: انتظار نمي رود که بتوانيم بفهميم چه هستيم.شايد بتوانيم بفهميم که گل يا حشره چيست، ولي هيچگاه نمي توانيم خودمان را بفهميم.و از اين دشوارتر فهم کائنات است.کانت همواره انديشيده بود که تميز حق از ناحق کار عقل است ، نه احساس.در اينجا هم راي عقل گرايان بود که مي گفتند توان تشخيص حق از نا حق ذاتي خرد انسان است.همه مي دانيم چه جيز درست و چه چيز نادرست است ، نه چون که اين را آموخته ايم بلکه چون اين توانايي در ذهن ما وجود دارد.به گفتهء کانت همه ما <عقل عملي> داريم يعني ، شعوري که ما را قادر مي سازد در هر مورد بين حق و نا حق تمييز قائل شويم.کانت در اين زمينه مثل دکارت که مي گفت انسان <موجود دوگانه > است ، بشر را داراي دو بخش ، نفس و جسم، مي داند.مي گويد ما ، به عنوان موجودات مادي ، تابع بيچون و چراي قانون خلل ناپذير عليت هستيم.ما ادراکات حسي خود را تصميم نمي گيريم، درک حسي به ضرورت به ما راه مي يابد و چه بخواهيم و چه نخواهيم بر ما تاثير مي گذارد.ولي ما تنها موجود مادي نيستيم، مخلوق عقل نيز هستيم . انسان مي تواند بردهء انواع و اقسام چيزها گردد.انسان حتي مي تواند بردهء خودخواهي خود باشد.استقلال و آزادي دو نعمتي است که مي تواند ما را از هوا و هوس و از بديهايمان برهاند.و سر انجام شايد بتوان گفت کانت موفق شد ، در کشمکش عقل و تجربه ، راهي به بيرون از بن بست فلسفه بيابد.بدين قرار دوره اي از فلسفه با کانت به پايان مي رسد.ولي در ۱۸۰۴ يعني در اوج عصر فرهنگي رمانتي سيسم ، درگذشت.يکي از معروف ترين گفته هاي او بر سنگ مزارش در کوينسبرگ حک شده است:دو چيز مرا به بهت و حيرت مي اندازد و هر چه بيشتر و ژرفتر مي انديشم بر شگفتي ام مي افزايد ، يکي آسمان پرستاره اي که بالاي سرماست و ديگري موازين اخلاقي که در دل ماست.
http://keykavos.blogsky.com
http://keykavos.mihanblog.com
http://keykavos.blogfa.com
http://keyykkavos.blogspot.com

                                                


لینک1
لینک2
لینک3



Gardoon Persian Templates

بالماسكه

[Powered by Blogger]

(<$BlogItemCommentCount$>) comments